سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
در میان جاده سنگی بود سنگی بود در میان جاده سنگی بود در میان جاده سنگی بود نباید برم از یاد اتفاقی را که در حیات چشمان چنین خسته ام افتاد نباید برم از یاد در میان جاده سنگی بود سنگی بود در میان جاده در میان جاده سنگی بود کارلوس دردموند دآندراده ترجمه: محمدرضا فرزاد ******* کتاب مسافر کوچولو...
+ ادامه
پنجشنبه ۷ آبان ۱۳۸۸
شب از نیمه می گذرد و می نویسم اما نه یادداشت و نقد و گزارش می نویسم و کاغذ و قلم و عکس های روی مونیتور در هاله ای از حریق دود می شود ... از دور هم حتی دورتر نوشتن را دوست ندارم و مونیتور را که خیلی وقت است تنها مسیر ارتباطی ام با کرة زمین شده...
+ ادامه
سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۸۸
حالا دستم را بگیر و برو... و ببر مرا از این خیالی که نمی دانم خواب است یا مرگ. شعر از: فرناز دادپی...
+ ادامه
پنجشنبه ۲۶ دی ۱۳۸۷
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست ؟ وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست ؟ وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست ؟ وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو وآنکه ما را غمش از جای ببُردست کجاست ؟ جانِ جانست وگر جای ندارد چه عجب! این...
+ ادامه
یکشنبه ۱ دی ۱۳۸۷
رویاهاتو از دست نده واسه اینکه اگه رویاهات از دست برن زندگی عین بیابون برهوتی میشه که برفا توش یخ زده باشن بذا بارون ماچت کنه بذا بارون مث آبچک نقره روسرت چکه کنه ...... توگرگ و میش اگه پرسه بزنی گاهی راتو گم می کنی گاهی هم نه اگه به دیفار مشت بکوبی گاهی انگشتتو میشکونی گاهی هم...
+ ادامه