شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۸
نصفه شب. پشت بوم. بارون. تاریکی. برهوت. تب. تب. تب. تهوع. تهوع. تهوع... تحمل. تحمل. سکوت. سکوت. سکوت...خفگی.......
+ ادامه
دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸
بعضی وقتها شنیدن و لمس دقیق حرف ها و حس های آدمها از زبون همدیگه اتفاق غریبی یه. گاهی فکر می کنی بدجوری ته خط، تک افتادی و ممکنه بزنی به سیم آخر و می خوای از هرچی وزنه و نقطة کوره خودتو خلاص کنی...اما احمقانه اینه که درست همون لحظه برای سنگینی همین زنجیرها و وزنه ها دلت تنگ...
+ ادامه
دوشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۸
یکی دو روزیه انگار دانشگاه ها باز شده و تلفن مدام زنگ می خوره، نمی خوای جواب بدی. موضوع اینه که روت نمیشه بگی دلت نمی خواد یا اصلا الان نمیتونی به چیزی به اسم پژوهش و هرکاری که مربوط به دانشگاهه فکر کنی. با بدجنسی فکر میکنی کاش یه کم فراموشی می گرفتن. دیگه بیشتر از این هم...
+ ادامه
چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
خواب های دیازپامی ام راحراج می کنم، به چند پاپاسی، خواب های دیازپامی که خواب نمی شوند. آن هم وقتی 5 صبح بخوابی و وسطش صدای پارس سگی، موتوری، چیزی، تمام امواج آلفا و غیر آلفا را به باد بدهد. بی دل خوش کنکی برای بیداری، هیچ خوابی عمیق نمی شود. تا بیایم و برسم به یک جای امن، هیچ...
+ ادامه
جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
دور باید شد از این... نمی دانم امشب چندمین سالگرد مرگ من در چاردیواری این گربة خانگی است که روزی یک بار دیوارهایش بر سرم آوار می شوند....
+ ادامه
جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷
1-باران می آید .درکوچة تنگ قدیمی، در خم کوچه ایستاده ام و... مثل همیشه این حس رادارم که فقط در این لحظه وجود دارم...روحم بارانی است .روحم مثل این در ، مثل سایه های این دالان ، مثل روز و آسمان خاکستری ، گرفته و تیره است ...... پرویز دوایی - سبز پری 2-از مرجان عزیز به خاطر دعوت...
+ ادامه
چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۷
یک- امشب هوس خوندن دوباره سبز پری پرویز دوایی به سرم زده...مثل شبهای امتحان مدرسه که همیشه ویر کتاب داستان داشتم...البته الان به اون دلیل نیست. حتی به خاطر دفاع و پایان نامه هم نیست به خاطر این یه خروار کار هم نیست ..اما این اضطراب و کلافکی و بی قراری...دو: از متن کتاب سبز پری : صورتش الان که...
+ ادامه