<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>Déjà Vu</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/" />
<modified>2010-07-02T17:24:59Z</modified>
<tagline>Elham Tahmasebi&apos;s weblog</tagline>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="4.21-en">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2010, elham</copyright>

<entry>
<title>خداحافظ رفقا وخداحافظ مطبوعات از زبان پرویز دوایی  </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/07/306.php" />
<modified>2010-07-02T17:24:59Z</modified>
<issued>2010-07-02T14:54:55Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.306</id>
<created>2010-07-02T14:54:55Z</created>
<summary type="text/plain"> این مطلب بسیارزیبا است و در حال حاضر به شدت صدق می کند. خواندن آن را از دست ندهید اگر عکس ها را سیو کنید و با ذره بین بزرگ کنید به راحتی خوانده می شود . پی نوشت...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>روزانه‌ها</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><a href="http://www.elhamtahmasebi.com/assets_c/2010/07/davayi1.php" onclick="window.open('http://www.elhamtahmasebi.com/assets_c/2010/07/davayi1.php','popup','width=518,height=720,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false"><img src="http://www.elhamtahmasebi.com/assets_c/2010/07/davayi-thumb-300x416.jpg" width="300" height="416" alt="davayi.jpg" class="mt-image-none" style="" /></a></span><br />
<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><a href="http://www.elhamtahmasebi.com/assets_c/2010/07/davayi11.php" onclick="window.open('http://www.elhamtahmasebi.com/assets_c/2010/07/davayi11.php','popup','width=510,height=720,scrollbars=no,resizable=no,toolbar=no,directories=no,location=no,menubar=no,status=no,left=0,top=0'); return false"><img src="http://www.elhamtahmasebi.com/assets_c/2010/07/davayi1-thumb-300x423.jpg" width="300" height="423" alt="davayi1.jpg" class="mt-image-none" style="" /></a></span></p>

<p>  <div style="text-align: right;">این مطلب بسیارزیبا است و در حال حاضر به شدت صدق می کند. خواندن آن را از دست ندهید اگر عکس ها را سیو کنید و با ذره بین بزرگ کنید به راحتی خوانده می شود<br />
.</div><br />
<div style="text-align: right;">پی نوشت :  حتی نیازی به سیو کردن هم نیست روی هر کدام کلیک کنید در اندازة بزرگتر آن را می بینید</div></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>نود سینمایی یا میزگردهایی تکراری</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/07/305.php" />
<modified>2010-07-01T16:32:06Z</modified>
<issued>2010-07-01T16:22:14Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.305</id>
<created>2010-07-01T16:22:14Z</created>
<summary type="text/plain"> الهام طهماسبی نگاهی به برنامة هفت همشهری- از مدت ها پیش موضوع ساخت برنامه ای سینمایی شبیه برنامة 90 ورزشی در سیما، مطرح شده بود. برنامه ای که بتواند مثل 90 پر سر و صدا و جنجال آفرین باشد...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>نوشته‌های مطبوعاتی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<div style="text-align: right;">
الهام طهماسبی

<p>نگاهی به برنامة هفت</p>

<p> همشهری- از مدت ها پیش موضوع ساخت برنامه ای سینمایی شبیه برنامة 90 ورزشی در سیما، مطرح شده بود. برنامه ای که بتواند مثل 90 پر سر و صدا و جنجال آفرین باشد و مشکلات سینمای ایران را بدون لاپوشانی طرح کرده و پی گیر پاسخ مسوولان گردد. چیزی که اگر درست اجرا می شد، برای اولین  بار در تلویزیون اتفاق می افتاد و می توانست طرفداران پر و پا قرص سینمایی زیادی پیدا کند. طرفدارانی کم و بیش شبیه علاقمندان به 90 ورزشی. اما برنامة 90 بخش زیادی از محبوبیت خود را ورای طرح مضمون و ساختار برنامه مدیون هوشمندی مجری آن است، عادل فردوسی پور که به عنوان جوان کم سن و سال و علاقمند به فوتبال و حواشی زندگی فوتبالیست ها، پر شور و مستعد کار خود را در برنامه های ورزشی شروع کرد. فردوسی پورعلاوه بر این که سیاست های اجرا در تلویزیون را حفظ می کند، با خط شکنی های گاه و بی گاه و شکستن مرزها در برنامه های زنده (که پیش از شروع همة سازندگان برنامه دلهرة آنتن و بازخواست های پس از برنامه را دارند) توانست جایگاه خاصی در بین تماشاگران این رسانة جمعی پیدا کند. او به عنوان یک مجری تا به حال توانسته تعادلی بین این تابوشکنی های تلویزیونی و رعایت مرزهای آن برقرار کند و در عین حال جایگاه خودش را در برنامة 90 مستحکم کند. اما، با شروع برنامة هفت، برنامه ای که قرار بود با کلی تبلیغ نود سینمایی باشد، از همان قسمت های اول کلیت برنامه چیزی بیشتر از بخش سینمایی برنامة دو قدم مانده به صبح که از شبکة چهار پحش می¬شد، نداشت. فقط قسمت های وقت پرکن و نه جذابی به برنامه اضافه شده که زمان برنامه را طولانی می کرد و حوصلة مخاطب را سر می برد.<br />
برخلاف روال سیما در مورد برنامه¬هایی از این دست، زمان بسیار زیادی به برنامة هفت اختصاص یافته و مجری، دستیار مجری، منتقد و مهمان ها کاملاً با حوصله حر ف می زنند تا جایی که وقت، اضافه هم می آید، درست بر عکس برنامه های چالشی به این سبک که از کمبود وقت همیشه بحث ها نیمه کاره می ماند. از همه بدتر اینکه قسمت های مختلف برنامه آن قدر جذاب نیست که این طولانی بودن به چشم نیاید. مجری برنامه فریدون جیرانی، که ظاهراً با توجه به همان اجرای کوتاه مدت بخش سینمایی دو قدم مانده به صبح انتخاب شده و دقیقاً به همان سبک برنامه را اجرا می کند، در برابر مهمان ها مواضعی کاملاً شخصی و از قبل معلوم دارد و این مواضع اغلب در اتحاد کامل با عده ای منتقد و فیلم ساز و در تضاد کامل با عده ای دیگر است. موضع گیری های مجری نه بر مبنای اصول صحیح ادارة برنامه و بر مبنای نگرش بخش عمده ای از تماشاگران، بل که کاملاً سلیقه ای است. در اصول برنامه سازی مجری باید یا به عنوان کنترل کنندة بحث و یا به عنوان کارشناسی حضور داشته باشد که تا حدی بی طرفانه  و تخصصی به طرح مشکلات بپردازد، اما این جا جیرانی در نقش قاضی مطلق بر مبنای عقاید خودش بحث ها را شروع کرده و تلاش می کند صرفاً با مخالفت با طرف دیگر صحبت، بحث را به چالش بکشد. به جز بخش سوال و جواب با مسوولان که که اغلب بسیار کلیشه ای و به فرم  سایر مصاحبه های معمول سیما، بدون نکتة خاصی برگزار می شود، در بقیة قسمت ها بسته به سلیقة جناب مجری لحن ایشان آشکارا متفاوت است. در جایی که کسی مطابق میل ایشان باشد لحن صحبت، بسیار دوستانه و پر از اغماض و تحسین است برعکس اگر نکته ای یا کسی برخلاف سلیقة او بود، به طرزی عصبی، عجولانه و گاهی حتی توهین آمیز مدام حرف های طرف مقابل را قطع کرده و با دلایل بسیار او را محکوم می کند. برخوردی که جدا از منظر تخصصی سینما، در اجرا و ساختار یک برنامة ترکیبی بسیار غیرحرفه ای است. بر خلاف قوانین درست در رسانه ای تصویری، احترام به تماشاگر و مهمان در این برنامه ها بارها زیر سوال می رود و این از اساس با ساختار برنامه سازی و طراحی برنامه ای تخصصی منافات دارد. هر چند مجری در چنین برنام هایی باید رندی، سرعت انتقال ذهنی، معلومات وذکاوت خاصی در اجرا و کنترل بحث داشته باشد، اما این ها به معنای این نیست که به شکلی کاملاً سلیقه ای و از زاویة بالا مهمان ها را مخاطب قرار داده و عقاید خودش را به زور به آن ها و تماشاگر تحمیل کند. از طرفی شاید انتخاب منتقدی که به طور دائمی در برنامه حضور داشته باشد مثل مسعود فراستی با سایر ویژگی های برنامه  و در مدیومی مانند  تلویزیون مناسب است اما با توجه به دلایل ساخت برنامه و پیشینة تبلیغی آن می شد علاوه بر ایشان در زمان طولانی و نه در حد مهمان، از طیف متنوعی از منتقدین استفاده شود که به جای آقای جیرانی که در خیلی از موارد نقش متکلم وحده را دارد، در بحث ها دخیل باشند و با تنوع نظرات به نوعی بحث چالش برانگیز سینمایی برسند نه صرفاً  مطابق آن چه در حال حاضر در برنامه می گذرد مجری و منتقد  با محکوم کردن یک جانبه و کلنجار با بعضی مهمان ها، تلاش کنند جلوی دوربین  به جای نقد سینمایی، حرف های خودشان را به کرسی بنشانند. فارغ از این ها برنامه هیچ نکتة جدید و جذابی در ساختار و حتی دکور برنامه و طرح بحث ها ندارد و کاملاً شبیه سایر برنامه هایی از این دست و برای پر کردن آنتن است، میزگردهایی که نه تنها در سینمای ایران کاربردی و انتقادی نیست بل که صرفاً حریف بحث طلبیدن و نوعی وقت گذرانی است. طرح برنامة نود سینمایی فرصتی بود که اگر هوشمندانه و با انتخاب های بهتر و کارشناسی شده ای انجام می شد می توانست حداقل در بین دست اندرکاران سینما جذابیتی برای پی گیری برنامه را داشته باشد حالا گیرم نه در حد نود ورزشی. اما متاسفانه با این روال این برنامه هم شبیه باقی برنامه های از این دست در سیما از کار در آمده که تحت عنوان های مختلف در میزگردها و نقدهای سینمایی به شکلی مکرر از سیما پخش می شوند.<br />
</div></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>   Rose de provence</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/06/303.php" />
<modified>2010-06-03T13:44:36Z</modified>
<issued>2010-06-03T12:37:50Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.303</id>
<created>2010-06-03T12:37:50Z</created>
<summary type="text/plain">لینک اصلی این موزیک و متن وترجمة آن متعلق به وبلاگ ترانه های فرانسوی در این جا است لینک دانلود این موزیک: اینجا je veux zaz donnez moi une suite au Ritz, je n&apos;en veux pas Des bijoux de chez...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>French</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<div style="text-align: right;">لینک اصلی این موزیک و متن  وترجمة آن  متعلق به وبلاگ ترانه های فرانسوی در
 <a href="http://yassmin.persianblog.ir/post/1442/">این جا</a> است 
لینک دانلود این موزیک: <a href="http://www.4shared.com/audio/WQrv5qgk/ZAZ_-_Je_veux.html">اینجا</a> 

<p><br />
<div style="text-align: left;"><strong>je veux zaz </strong><br />
 donnez moi une suite au Ritz, je n'en veux pas<br />
Des bijoux de chez CHANEL, je n'en veux pas ! <br />
Donnez moi une limousine, j'en ferais quoi ? papalapapapala <br />
Offrez moi du personnel, j'en ferais quoi ? <br />
Un manoir a Neuchâtel, ce n'est pas pour moi. <br />
Offrez moi la Tour Eiffel, j'en ferais quoi ? papalapapapala <br />
Refrain: <br />
Je Veux d'l'amour, d'la joie, de la bonne humeur, c'n'est pas votre argent qui f'ra mon bonheur, moi j'veux crever la main sur le cœur (papalapapapala) allons ensemble, découvrir ma liberté, oubliez donc tous vos clichés, bienvenue dans ma réalité. </p>

<p>J'en ai marre d'vos bonnes manières, c'est trop pour moi ! <br />
Moi je mange avec les mains et j'suis comme ça ! <br />
J'parle fort et je suis franche, excusez moi ! <br />
Finie l'hypocrisie moi, j'me casse de là ! <br />
J'en ai marre des langues de bois ! <br />
Regardez moi, toute manière j'vous en veux pas et j'suis comme çaaaaaaa (j'suis comme çaaa) papalapapapala <br />
Refrain x3: <br />
Je Veux<br />
d'l'amour, d'la joie, de la bonne humeur, c'n'est pas votre argent qui f'ra mon bonheur, moi j'veux crever la main sur le cœur papalapapapala Allons ensemble découvrir ma liberté, oubliez donc tous vos clichés, bienvenue dans ma réalité !</div><br />
 <br />
‫یک خونه در ریتز به من بدهید من نمیخوامش ! <br />
‫جواهرات مارک شانل ،من نمیخوامشون ! <br />
‫به من یک لیموزین بدهید ،چکارش کنم ؟ <br />
‫به من یک عالمه ادم را پشنهاد کنید که برام کارکنند ،چکار کنم باهاشون ؟ <br />
‫یک کاخ در نوشاتل ،برای من نیست <br />
‫برج ایفل را به من بدهید ،چکارش کنم ؟ <br />
‫..  <br />
‫من عشق میخوام و شادی ،حال وهوای عالی ،خیلی زیاده برام ! <br />
‫من با دستم غذا میخورم و همینم که هستم ! <br />
‫خیلی بلند حرف میزنم و روراست هستم و همینم که هست ! <br />
‫تزویر و ریا بسه (تمامه ) ،من از اینجا میرم ! <br />
‫ذله شدم از زبان .. <br />
‫نگاه کنید به من ، درهرصورت من شما ها را نمیخواهم و من همینطوری هستم <br />
‫ من این طوری هستم <br />
‫ <br />
‫من عشق میخواهم و شادی و حا ل و روز خوش ، <br />
‫ثروت و پول شما نیست که خوشبختی برام بسازه <br />
‫من میخوام از عشق بمیرم <br />
‫حالا با هم میرم به طرف آزادی <br />
فراموش کنید تمام کلیشه هاتون رو<br />
به دنیای واقعی من خوش آمدید.<br />
</div><br />
در ضمن می توانید موسیقی های زیبایی رابه فرانسوی در وبلاگ ذکر شده پیدا کنید</p>

<p>پی نوشت: if you can listen load<br />
with dancing<br />
forget all of  your damn life for a second<br />
imagine  life with Rose de provence in paradise</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>....</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/06/302.php" />
<modified>2010-06-03T11:07:56Z</modified>
<issued>2010-06-02T17:45:54Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.302</id>
<created>2010-06-02T17:45:54Z</created>
<summary type="text/plain">مشق می کنم مشق می کنم جریمه می نویسم تا .... هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! هرگز...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>شعر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p>مشق می کنم <br />
مشق می کنم<br />
جریمه می نویسم تا ....<br />
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! <br />
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! <br />
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! <br />
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم! <br />
هرگز کسی این گونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم!<br />
احمد شاملو </p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>....</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/05/301.php" />
<modified>2010-05-16T22:12:58Z</modified>
<issued>2010-05-16T21:57:23Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.301</id>
<created>2010-05-16T21:57:23Z</created>
<summary type="text/plain">ممنون از کامنت ها . من خوب شدم هر چند هنوز عوارض افتادن تا حدی باقی مونده و نمی ذاره سریع باشم. من در جشنوارة کن هستم و امیدوارم فرصتی پیش بیاد بشه مفصل دربارة فیلم ها بنویسم و با...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<div style="text-align: right;">ممنون از کامنت ها . من خوب شدم هر چند هنوز عوارض افتادن  تا حدی باقی مونده و نمی ذاره سریع باشم. من در جشنوارة کن هستم و امیدوارم فرصتی پیش بیاد بشه مفصل دربارة فیلم ها بنویسم و با عکس و... بذارم این جا.</div>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>بدون شرح</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/05/298.php" />
<modified>2010-05-05T20:28:59Z</modified>
<issued>2010-05-05T19:55:51Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.298</id>
<created>2010-05-05T19:55:51Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>روزانه‌ها</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="EL.jpg" src="http://www.elhamtahmasebi.com/EL.jpg" width="480" height="478" class="mt-image-none" style="" /></span></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>من  هنوز اینجام </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/04/296.php" />
<modified>2010-04-30T19:17:24Z</modified>
<issued>2010-04-04T16:33:06Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.296</id>
<created>2010-04-04T16:33:06Z</created>
<summary type="text/plain">یکی دو شب پیش سیزده به در بود گمونم ،از ده تا پلة خونه افتادم و چه طوری نمی دونم فقط یادمه زیر پام خالی شد.. حالا چند تا بخیه ، دندون شکسته و دست و پا و دندة آسیب...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>روزانه‌ها</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p>یکی دو شب پیش  سیزده به در بود گمونم ،از ده تا پلة خونه افتادم و چه طوری نمی دونم فقط  یادمه زیر پام خالی شد.. حالا چند تا بخیه ، دندون شکسته و دست و پا و دندة آسیب دیده حاصل اون روزه...  نا امروز دستم درد زیادی داشت و نمیتونستم بنویسم ولی الان اقلا تونستم با سردرد و.. پشت کامپیوتربشینم و یه کم بنویسم. از  رفقایی که لطف کردن با تلفن یا هر جور دیگه احوال پرسی کردن و دوست خوبی که تو وبلاگش نوشته بود، ممنونم و بابت  اونایی که  کارهاشون عقب افتاد یا کنسل شد، شرمنده... دیگه همین... میگن سیزدهم یه جوریه من قبول نداشتم.... شایدم من یه ... بگذریم ... همین فعلا... .  <div style="text-align: right;"></p>

<p>پی نوشت: من خوبم و تا اندازه ای ابری، مرسی از دوستی ها، احوال پرسی تلفنی ای میلی و... و از تمام دوستایی که این جا کامنت گذاشتن ،  و حقش اینه که اینو بیام تو صفحه تون بنویسم و می نویسم.<br />
پی نوشت 2: این جملة روزانة کنار وبلاگ شده نبض من که هنوز زنده ام و حس دارم! این یه جمله  به جای پست های شخصی و طولانی که می تونست آیینه این روزها و فکرهای شخصی باشه  و به دلیل خود سانسوری هی محدود تر میشه تنها بازماندة من از خودمه. چیزی که فقط سینما نیست زندگیه.  اگه کافی نبود شاید یه جای کوچولوی شخصی هم  تو یه وبلاگ دیگه درست کردم تا حرفای خود خودمو بنویسم...حالادقیقا  فکر میکنم بعد چند سال گیجی تو تارعنکبوت بدونم سرراست چی می خوام مهم همین لحظه است... لحظه ای که هیچی رو  تو خودت انکار نکنی و به خودت دروغ نگی، بزرگترین لحظه است  .....  </div></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>1389: I AM STILL ALIVE !</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/03/292.php" />
<modified>2010-03-20T21:01:56Z</modified>
<issued>2010-03-20T15:57:57Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.292</id>
<created>2010-03-20T15:57:57Z</created>
<summary type="text/plain"> این جا نمی گیرد ام قرار... نمی گیرد ام قرار .... حالا نه می شود راحت رفت ونه می شود ماند و تاوان این شب ها روز به روز سنگین تر... گیرم سال هم عوض بشود، فرقی نمی کند...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>روزانه‌ها</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p><br />
این جا نمی گیرد ام  قرار...</p>

<p>نمی گیرد ام  قرار ....</p>

<p>حالا نه می شود راحت رفت</p>

<p> ونه می شود ماند و تاوان این شب ها روز به روز سنگین تر...</p>

<p>گیرم سال هم عوض بشود، فرقی نمی کند . </p>

<p>تنها حکایت تیر شلیک شده از پشت سر است که هی باید تندتر بدوی تا به تو نرسد.<br />
 <br />
 و تخت خوابی  پر از کتاب و مداد  و یک گوشی موبایل ، تختی چوبی که شاید یک شب در گودی آن غرق شوی...</p>

<p> <br />
 <br />
<strong><big></big></strong></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>Tehran&apos;s Symphony</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/03/289.php" />
<modified>2010-03-12T22:40:47Z</modified>
<issued>2010-03-12T15:04:07Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.289</id>
<created>2010-03-12T15:04:07Z</created>
<summary type="text/plain">A glance at a few documentaries on Tehran Tehran&apos;s Symphony by Elham Tahmasebi Films about cities and urban life are realistic documentaries that fall within the category of urban documentaries. These films frame bits from the lives of people and...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>English</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p>A glance at a few documentaries on Tehran<br />
Tehran's Symphony<br />
by Elham Tahmasebi </p>

<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><img alt="Pic_124.jpg" src="http://www.elhamtahmasebi.com/Pic_124.jpg" width="340" height="189" class="mt-image-none" style="" /></span></p>

<div style="text-align: left;">Films about cities and urban life are realistic documentaries that fall within the category of urban documentaries. These films frame bits from the lives of people and cities to reflect urban way of life and show people and their varying lifestyles within the framework of their cultural, historical and political settings and picture city structure, access routes as well as urban motifs. The more these pictures are devoid of the directors' propaganda agenda, the more suitable they are for historical and anthropological studies. Walter Ruttmann and Dziga Vertov were the first documentary filmmakers who recorded their experience of city watching on black and white celluloid. Ruttmann made Symphony of a Metropolis (1927) and made an eternal documentary by recording one day in the life of Berlin. The shots of this film, which were, in some cases, similar to candid camera shots, are among the best examples of this type of filmmaking. Another example of this type of documentary filmmaking is the legendary The Man with a Camera (1929) by Dziga Vertov, the founder of cinema verite.
A tendency toward making urban documentary has been also visible in Iran, though in a sporadic way, in the works of many filmmakers. A few good examples are a series of documentaries produced by Tasvir-e Shahr Institute courtesy of the Culture and Arts Organization of the Tehran Municipality. Some of these films include: In Discontinued Streets (Pirouz Kalantari), Tehran and a Thousand Stories (Ahmad Mir-Ehsan), Tehran in Pictures (Robert Safarian), They Stage Plays in Tehran (Taha Parsa Shoja-Nouri), A City Dreaming Painting (Roshanak Sadr), The Statues of Tehran (Bahman Kiarostami) and Tehran and Cinema (Shadmehr Rastin). The executive producer of these series is Naser Onsori and their production manager is Nahid Delagah. Although these films are made-to-order and reflect a different kind of view, still all of them try to establish links between Tehran as a metropolis and various forms of arts such as photography, sculpture, theater and cinema.
These films share some of their characteristics perhaps at the order of their producers, including narrations of these films. All of them have been voiced by the filmmakers. This has been possibly done in order to avoid clichés and to make the films distinct and to create a relationship between films and the filmmakers who made them. However, this does not work in all cases. A director is a director and a narrator, is a narrator. That is unless the director does not believe that a narrator's job is not simple. In some of these films, this shortcoming has been corrected by adding other voices. Bahman Kiarostami has inserted questions as captions in order to find a way around reading them out. We will take a look at all of these films, except Tehran and Cinema, whose director would like to re-edit it. Instead, we have added Passages of Tehran to this collection although it does not belong to the series. However, it has been produced by the same producer, a Tehran Municipality affiliate.

<p>In Discontinued Streets<br />
Writer and director: Pirouz Kalantari<br />
52 minutes.<br />
This film takes a look at Tehran through a number of poems that have been written about it. The film portrays urban life in Tehran in compliance with the content of every one of those poems. The film begins with a beautiful shot of floodlight while cars are dashing back and forth. As car lights drag in darkness, the scene is ripe for the introductory scene of a documentary about poetry and the city. The filmmaker links poetry with Tehran starting from a recent piece dated 2001 and we hear a narration about the city and love as the festivity and floodlight continues. At the end, we would expect a report or an interview with a poet. Instead we see pictures of poets cut to each other in a way that it would not give them the opportunity to pose in front of the camera. Later on, we see scenes of daily life of citizens within the framework of a subway car window. The poetry read out over staring faces creates a collage of faces and words. In another scene, the film looks for some kind of link between the poets and the names of streets.....continue<br />
</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title> بیست و هشتمین جشنواره ای که گذشت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/02/285.php" />
<modified>2010-02-12T21:32:47Z</modified>
<issued>2010-02-12T20:58:24Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.285</id>
<created>2010-02-12T20:58:24Z</created>
<summary type="text/plain"> حمايت به جاي فضاسازي الهام طهماسبي روزنامه اعتماد: برخلاف سال هاي گذشته و نمايش فيلم ها در سينمافلسطين، امسال با نمايش فيلم ها در برج ميلاد عملاً بايد در مدت جشنواره تمام روز بيکار بود و از طرفي مسير...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>نوشته‌های مطبوعاتی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<div style="text-align: right;"></div>
<span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: 
inline;"><img alt="g1.jpg" src="http://www.elhamtahmasebi.com/g1.jpg" width="350" height="232" class="mt-image-none" style="" /></span>

<p>حمايت به جاي فضاسازي<br />
<div style="text-align: right;">الهام طهماسبي</p>

<p> روزنامه اعتماد: برخلاف سال هاي گذشته و نمايش فيلم ها در سينمافلسطين، امسال با نمايش فيلم ها در برج ميلاد عملاً بايد در مدت جشنواره تمام روز بيکار بود و از طرفي مسير خارج از محدوده جشنواره را طي کرد، آن هم براي ديدن فيلم هايي که چيدمان پخش آنها واقعاً عجيب است. امسال به فيلم هاي توقيفي لطف شد و قرار شد يک سانس آخر شب نشان داده شوند؛ فيلم هايي مثل هيچ، آتشکار، صد سال به اين سال ها و... اما اين لطف و مرحمت با زمان پخش ساعت 10/30 شب همراه بود که خودش حکايتي جداگانه داشت و البته گذاشتن فيلمي مثل زم هرير ساخته علي رويين تن هم در رديف فيلم هاي توقيفي ترفندي کهنه و نخ نما براي تبليغ فيلم بود که در جلسه پرسش و پاسخ منتقدان از خجالت آن به قدر کافي درآمدند. اما با وجود ساعت پخش ديرهنگام فيلم هايي مثل هيچ و آتشکار، در آن ساعت نامعقول خيلي ها به تماشاي آن نشستند. فيلم هيچ ساخته عبدالرضا کاهاني که در جشنواره سال گذشته با فيلم بيست حضور داشت، روايتي واقع گرايانه از فقر و زندگي رو به سقوط است. کاهاني در فيلم قبلي خود با شخصيت پردازي دقيق و رعايت جزييات موشکافانه نشان داده بود با اين جنس فضا و شخصيت ها کاملاً آشنا است. در هيچ هم با استفاده از همان ويژگي ها توانسته شخصيت هاي ملموس و قابل باوري خلق کند که در همان دقيقه هاي اول مخاطب را درگير مشکلات و کشمکش هايشان مي کند. کاهاني با پردازش دقيق جزييات در طراحي لباس تا طرز گويش و سبک زندگي و ويژگي شخصيت ها موفق شده درامي تاثيرگذار بسازد که با وجود تلخي تند مضمون آن و همدردي با کاراکترها، به شدت از فضاي ملودرام فاصله مي گيرد. در مرکز فيلم خانواده يي پرجمعيت حضور دارند که هر کدام به شکلي گرفتار بي پولي اند و در اين ميان مردي که مدام و به شکل خوره واري غذا مي خورد، به عنوان شوهر وبال گردن مادر خانواده شده، و پس از کشمکش هايي از خانه بيرون انداخته مي شود. و بعد از اينکه معلوم شد به شکلي پول سازشده برمي گردد، البته پول ساز بودن مرد و برگشتن او با ترفندي در فيلمنامه همراه شده که خيلي باورپذير نيست. بدن مرد مدام کليه جديدي مي سازد و آن را مي فروشد و پولش را به اهالي خانواده مي دهد. اما پول هم گرهي از مشکلات آنها باز نمي کند. ازدواجي که معطل رسيدن پول بود، به هم مي خورد، زندگي شکل گرفته و ظاهراً خوب زن و شوهر ديگري از هم است و زني ديگر که باردار است در سيري فاجعه بار خودکشي مي کند. دايره تنگ و سرگرداني که با بي پولي و هيچ شروع شده در نهايت در تسلسلي نااميدانه به نقطه هيچ مي رسد. با وجود سوژه تلخ فيلم، اندک لحظات طنز آن و ساختار يکدست و منسجم کار باعث شده فيلم هيچ، ريتم خوبي داشته باشد. اما گسست روايتي که در سکانس نهايي بيست بود، در اينجا هم وجود دارد. اينکه براي تمام کردن داستان ترفند خاصي در منطق روايت پيش بيني نشده و وقتي همه چيز در روابط کاراکترها و سير داستان رو به انحطاط پيش مي رود با سرعت گرفتن سير نزولي وقايع و گره خوردن روايت ها مثل فيلم بيست، با يک اتفاق تلخ ناگهاني و مرگ يکي از کاراکترها فيلم تمام مي شود و انگار اين تنها چاره يي است که کارگردان و فيلمنامه نويس براي پايان بندي روايت دارند. به تناسب جنس رئاليستي داستان که با چنين مضموني بي شباهت به حال و هواي فيلم هاي نئورئال نيست، تمام بازيگرها هر کدام در جايگاه و نقش شان خوب ظاهر شده اند. خانه يي که در لحظات اول فيلم خانه فيلم مهمان مامان داريوش مهرجويي را به ياد مي آورد با فضاسازي خوب کارگردان و گويش بازيگران فضايي متفاوت پيدا مي کند. پانته آ بهرام در نقش زني لال، يکي از بهترين نقش هايش را ايفا کرده و مهدي هاشمي هم در قالبي نسبتاً متفاوت ظاهر شده. نگار جواهريان و صابر ابر هم در اين فيلم توانسته اند کمي از بازي هاي قبلي خود فاصله بگيرند. چيزي که در بازي همه بازيگران ديده مي شود راحتي و سادگي فوق العاده آنها در بازي هايشان است که کاراکتر آنها را کاملاً باورپذير مي کند. در مجموع هيچ به رغم مضمون تلخ و پايان نااميدانه اش از جهاني رو به اضمحلال، با پرداختي خوب و با اندک لحظات طنز مي تواند فيلمي مخاطب پسند باشد، و شايد اگر کمي در لحن و ديالوگ ها به تناسب خطوط تعيين شده، تعديل شود، بتواند از ليست فيلم هاي توقيفي خارج شده و به اکران عمومي برسد. اما فيلم آتشکار که شهرت و آوازه آن از دو سال پيش به علاوه مارک توقيفي بودن، همه را ترغيب به ديدن آن کرده بود، با لحن سرخوشانه و سبک سهل گيرانه و دلنشين محسن اميريوسفي در پردازش فيلمنامه توانست کمي حال و هواي سنگين و تلخ جشنواره را تغيير دهد. هرچند ساخته قبلي اميريوسفي، خواب تلخ، با مضموني بديع و ظرافت هاي ساختاري فيلم منسجم تري بود، اما خلاقيت و استعداد اميريوسفي در ساختن لحظات طنز از موضوعات کاملاً جدي در همه فيلم هاي او غيرقابل انکار است. علت غيرمجاز بودن فيلم از ابتدا و با روشن شدن مضمون آن معلوم مي شود. در اين فضا و با آن مضمون شوخي هايي شکل مي گيرد که روند روايت را مي سازد. زير سوال رفتن مردانگي مرد، نمايش چيزهاي پشت پرده و نهان از روابط زن و شوهر که خيلي هم چيزهاي غريب و غيرقابل نمايشي نيستند و فقط در سينما و فرهنگ ما تابو شده اند، در پيوند کنايه آميز با فرهنگ مردسالار، چيزهايي است که اميريوسفي با گزک طنز، خوب به تصوير مي کشد. از همه بامزه تر جدي نگرفتن مسائل کاملاً جدي در زندگي است که نگاه اميريوسفي را در فيلم هايش نشان مي دهد. به نمايش کشيدن بهشت و دوزخ و برزخ با ترفندي جذاب و اپيزوديک، کاراکتر روح پدر که در خواب و بيداري دست از سر پسر برنمي دارد و مي خواهد زن ذليل نباشد با آن ديالوگ به يادماندني که روح پدر مي گويد؛ آدم بابا بالا سرش نبود که زنش باعث شد از بهشت بيرونشون کنن... و از اين دست ديالوگ ها و لحظه ها که در فيلم فراوانند. شوخي هاي فيلم گاهي آدم را ياد دايي جان ناپلئون و ماجراهاي آن مي اندازد. امير يوسفي به عنوان يک کارگردان مستعد ارزش اين را دارد که به جاي توقيف فيلم هايش مورد حمايت قرار گيرد و شايد به جاي نمايش صرف تلخي و غم و غصه، فيلم هايي از اين جنس بتوانند حال و هوايي دلنشين و مفرح براي مخاطب بسازند و با در نظر گرفتن اين مولفه ها کاش آتشکار به شکلي مي توانست جاي خود را در اکران عمومي باز کند.<br />
</div> لینک مطلب در <a href="http://etemaad.ir/Released/88-11-17/184.htm">روزنامة اعتماد</a> </p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>پشت پردة غلیظ مه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/01/283.php" />
<modified>2010-01-15T21:49:52Z</modified>
<issued>2010-01-15T21:35:48Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.283</id>
<created>2010-01-15T21:35:48Z</created>
<summary type="text/plain">نصفه شب. پشت بوم. بارون. تاریکی. برهوت. تب. تب. تب. تهوع. تهوع. تهوع... تحمل. تحمل. سکوت. سکوت. سکوت...خفگی.......</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>روزانه‌ها</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p>نصفه شب. پشت بوم. بارون. تاریکی. برهوت. تب. تب. تب. تهوع. تهوع. تهوع... تحمل. تحمل. سکوت. سکوت. سکوت...خفگی....</p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>تنها دو بار زندگی می کنیم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2010/01/281.php" />
<modified>2010-01-01T13:27:49Z</modified>
<issued>2010-01-01T12:52:57Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2010://1.281</id>
<created>2010-01-01T12:52:57Z</created>
<summary type="text/plain">سينماپاراديزو و شازده کوچولو الهام طهماسبی روزنامة اعتماد: اين نقد به تعويق افتاد، چون بعضي فيلم ها هستند که سخت است درباره شان بنويسي، دلت نمي خواهد لحظه هايشان را با کسي تقسيم کني و درباره اش به مسند قضاوت...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>نوشته‌های مطبوعاتی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<div style="text-align: right;">سينماپاراديزو و شازده کوچولو

<p><span class="mt-enclosure mt-enclosure-image" style="display: inline;"><a href="http://www.elhamtahmasebi.com/4-2.jpg"><img alt="4-2.jpg" src="http://www.elhamtahmasebi.com/assets_c/2010/01/4-2-thumb-350x244.jpg" width="350" height="244" class="mt-image-none" style="" /></a></span></p>

<p>الهام طهماسبی<br />
<a href="http://etemaad.ir/Released/88-10-07/184.htm">روزنامة اعتماد</a>:<br />
اين نقد به تعويق افتاد، چون بعضي فيلم ها هستند که سخت است درباره شان بنويسي، دلت نمي خواهد لحظه هايشان را با کسي تقسيم کني و درباره اش به مسند قضاوت بنشيني يا ديگران با حساب و کتاب ها و چرتکه هايشان تو را و نوشته ات را به محک قضاوت بگذارند. اين طور است که يکدفعه مي خواهي تصميم بگيري براي خلاصي از شر اين حساب و کتاب ها ديگر ننويسي...</p>

<p>گاهي در سينماي ايران، در بين فيلم هاي کارگردان هاي فيلم اولي پديده هاي نادري ظهور مي کنند و فيلم «تنها دو بار زندگي مي کنيم» از اين دست پديده ها است؛ فيلمي که کارگردانش تا آنجا به فيلم دلبستگي دارد، که مدت ها از زمان نوشتن فيلمنامه تا تدوين و اتالوناژ تک تک پلان ها، که چيزي حدود هزار و خرده يي پلان است، براي آن وقت گذاشته تا حاصل کار فيلمي شده که حالا به لطف اکران فرهنگي بعد از دو سال از اولين نمايش آن در جشنواره فجر، در چند سينما و در سانس هاي محدود به نمايش درآمده است و اين از خواص اکران فرهنگي است که نمادي از فرهنگ سازي در جهت توجه به سينماي متفاوت است و مثلاً قرار است با اين طرح سينماي متفاوت جايي در بين مخاطبان پيدا کند. «تنها دو بار زندگي مي کنيم» قبل از هر چيز، برخلاف تقسيم بندي مسوولان تنها يک فيلم فرهنگي با مخاطب خاص محسوب نمي شود. با توجه به برداشت ها و واکنش هاي مختلفي که در اکران هاي محدود فيلم از مخاطبان مختلف درباره آن ديدم، فيلم قابليت هايي دارد تا با طيف هاي متنوعي از مخاطبان ارتباط برقرار کند و لزوماً مورد پسند قشر خاص و مخاطب فرهنگي نيست.</p>

<p>هرچند اين فيلم ساختار و روايت متفاوتي دارد، اما با به کارگيري بعضي مولفه ها با وجود ساختارشکني حرفه يي در کارگرداني و فيلمنامه مي تواند در جذب اغلب تماشاگران موفق باشد. فضاي آبي و سرد فيلم با نمايي برفي که حال و هواي سرد روايت را معرفي مي کند، آغاز مي شود؛ نمايي کوتاه که مردي را در مسيري پربرف مي بينيم.</p>

<p>اين سکانس کوتاه بي اينکه زمان و مکان و قصد کاراکتر فيلم را معلوم کند، برش مي خورد به سکانس هاي بعدي. روايت تو در تو و سرد تنها دو بار زندگي مي کنيم، زندگي آشفته مردي جوان به اسم سيامک است که از لابه لاي سکانس هاي به هم ريخته روايت فيلم، مي فهميم پزشکي را رها کرده (يا اخراج شده) و حالا به رانندگي ميني بوس مشغول است. سيامک در اثر حادثه يي مي ميرد و وقتي دوباره با بيرون آمدن از قبر به زندگي برمي گردد مثل گمشده يي است که به دنبال پيوندهايش با گذشته و انتقام مي گردد. وقتي از شر بار گذشته، کينه عشق، حسرت و... همه اينها رها مي شود، درست شبيه خلبان آنتوان دو سنت اگزوپري در قصه شازده کوچولو است که با هواپيمايش به ناکجاآبادي رسيده و ديگر مهم نيست کجا باشد و چه کار کند و درست همين موقع ها و در حال و هواي بي تفاوتي است که سر و کله مسافر کوچولو يا شازده کوچولو پيدا مي شود.</p>

<p>سيامک که هم تنها است و هم از گذشته يي که به دنبال آن رفته نااميد است، با آمدن شهرزاد که قرينه شازده کوچولوي قصه سنت اگزوپري است، دوباره به زندگي اميدوار مي شود.</p>

<p>او با موجودي برخورد کرده که خيلي با قواعد زميني سازگار نيست؛ دخترکي که معلوم نيست از کجا آمده و به کجا مي رود و يکدفعه وسط زندگي سرد و آبي سيامک با آن روسري قرمز، مثل لکه سرخي از گرما و زندگي سر مي رسد. حتي به هم خوردن اين تعادل رنگي در فيلم در دو قطب شهرزاد و سيامک باعث گرماي فضا و تعبيري از شور زندگي در شهرزاد است. تمام قاب هايي که سيامک به تنهايي يا پيش از او در آنها ديده مي شود، سرد و تاريک و اغلب دلمرده اند و نوع ترکيب بندي رنگي و نورپردازي در آنها به شکلي معني دار بر خالي بودن زندگي سيامک تاکيد دارد، اما از نيمه فيلم دخترک با رنگ هاي تند لباس اش و نگاه هاي براق کودکانه، زنانه، از راه مي رسد و مدام مي خندد و صداي خنده اش به توصيف خلبان قصه سنت اگزوپري مثل چشمه اي از دل کوير و مثل يک تاش رنگي سرخ در دنياي آبي و سرد سيامک او را از عالم مرده ها به زندگي برمي گرداند. اما شهرزاد چيزهايي بيشتر از شازده کوچولوي موطلايي سنت اگزوپري دارد که مدام نگران گل سرخش در سياره کوچکش است. شهرزاد هم مثل شازده کوچولو، سيامک سرد و بسته را اهلي مي کند. اهلي کردن يا به قول روباه شازده کوچولو ايجاد علاقه کردن در سيامک، باعث مي شود به دنبال شهرزاد بگردد. منتظر او سر ساعت 4 بماند و وقتي دير مي شود، دلتنگي و دلشوره از راه برسد.</p>

<p>تصويرهاي تنها دوبار زندگي مي کنيم در صحنه انتظار سيامک در ميني بوس راس ساعت 4، تجسم زيباي تصويري، از ديالوگ روباه و شازده کوچولو از فصلي از کتاب سنت اگزوپري است. شهرزاد قصه بهزادي اما يک زن است؛ يک زن با همه بي خبري هاي يک کودک و جذابيت هاي قصه گويي زنانه در شهرزاد که توانايي اين را دارد که جوري قصه بگويد که مرد را به روياهايش ببرد. طي کردن شش اخترک و رسيدن به زمين توسط شازده کوچولو در کتاب، در روايت فيلم به طي کردن مراحلي توسط سيامک تبديل مي شود که زندگي او را جهنم کرده اند. برگشتن و انتقام از آدم هايي که باعث اخراج يا از دست دادن دختر مورد علاقه او بوده اند و تلاش براي زنده کردن اين علاقه...</p>

<p>بهزادي در دل فيلم «تنها دو بار زندگي مي کنيم» و در سکانس ميني بوس نيمه تاريک، سينما پاراديزوي باشکوه و دلگير کوچکي ترتيب مي دهد.</p>

<p>سيامک سراغ دختري که در گذشته يي دور، دوست داشته رفته و... سينماپاراديزوي بهزادي با گريه زن و ظرافت در کارگرداني بدون افراط در احساسات گرايي و تنها با نشان دادن ناتواني او در بالا رفتن از پله هاي خانه اش پس از خداحافظي و واکنش سيامک، زنده شدن و از دست رفتن هميشگي علاقه هاي قديمي را نشان مي دهد. جذابيت روايت بهزادي آنجا است که ساختاري غيرخطي را براي روايت فيلم انتخاب کرده؛ ساختاري که هر چند بر مبناي مد اين روزها خيلي ها به کار مي گيرند، اما در اين فيلم نه به پيروي از نوگرايي افراطي که بسيار سنجيده به کار رفته است.</p>

<p>در هيچ سکانسي وقت تلف نمي شود و اين نوع ساختار در تنها دو بار زندگي مي کنيم، به شدت ريتم را حفظ کرده و تماشاگر را با خود تا انتها مي برد. در سکانسي ديگر پايان عشق دوباره بازيافته سيامک بسيار مختصر و مفيد در ديالوگ هاي خانم دکتر در تلفن به قرينه النا در سينماپاراديزو و تاکيد بر از دست رفتن گذشته ها اعلام مي شود. سينماپاراديزوي کوچک و زيباي بهزادي تنها يکي دو اپيزود از سينماپاراديزو را قرض مي گيرد و پس از اينها شهرزاد از راه رسيده و او را به دنبال قصه اش و آنيسه هايش مي برد؛ آنيسه هايي که براي من يادگاري از گوي شيشه يي ورونيک در زندگي دوگانه ورونيکا اثر کيشلوفسکي است که هميشه آن را با خود همه جا مي برد... سيامک شايد به قرينه خراب کردن سينماي قديمي در سينماپاراديزو که نشانه يي از خاطرات گذشته بود، ميني بوس را آتش مي زند و با کوله پشتي به جا مانده از شهرزاد به جست وجوي او مي رود.</p>

<p>ساختار روايت در هم ريخته تنها دو بار زندگي مي کنيم، هر بار با المان هايي مثل کوله پشتي شهرزاد، آنيسه ها، تغيير چهره و موي سيامک، بودن و نبودن ميني بوس، شسته شدن ميني بوس و... نشانه گذاري شده و تماشاگر هوشمند را با دقت در تنظيم سکانس در تماشاي فيلم و تشخيص تقدم و تاخر زماني سکانس ها شريک مي کند. چيدمان دقيق اين سکانس ها و نشانه گذاري ها در ترکيب با ساختار تصويري درست، کامل ترين تعريفي است که مي توان از تنها دوبار زندگي مي کنيم ارائه داد.</p>

<p>کارگردان با ظرافتي هوشمندانه و با در نظر گرفتن اين امکان که مخاطب به هر دليلي نتواند فيلم و سکانس هاي پراکنده را در ذهنش جمع بندي کند، با دکوپاژي آگاهانه که در سينماي ايران کمتر به کار مي رود، پايان بندي فيلم را طوري طراحي کرده که وراي پايان روايت که مي تواند پاياني مدرن و باز تلقي شود، احساس پايان به شکلي تکنيکي در ساختار فيلم گنجانده شده و به مخاطب تلقين شود.</p>

<p>پايان بندي فيلم ها بحث ساختاري پيچيده يي است که از ظرافت هاي کارگرداني است و ربطي به روايت ندارد اما در روايت هاي در هم ريخته که تداخل زماني و رفت و برگشت در سکانس ها وجود دارد، اين نوع پايان بندي مي تواند کمک بزرگي در نظم بخشيدن به قالب کلي فيلم باشد. در روايت هاي غيرخطي شايد به يک حرکت دوربين يا فريز شدن تصوير به عنوان کدهاي پايان بندي بسنده شود، اما در روايت غيرخطي پايان بندي موکدي لازم است تا قرائت کاملي از يک متن صورت گيرد مثل ضربه پاياني در يک سمفوني که به نوعي احساس شنيداري پايان سمفوني را در مخاطب القا مي کند. در تنها دو بار... يکي از ساده ترين و کارآمدترين ساختارهاي پايان بندي استفاده شده.</p>

<p>نماي پاياني فيلم همسان با نماي آغاز است و فيلم با پلان همان مرد سرگردان در برف که در ابتدا مي بينيم، تمام مي شود و تکرار اين نما به شکلي حساب شده در ذهن مخاطب پايان را تداعي مي کند و کل فيلم را در پرانتزي قرار مي دهد که به ساختار آشفته روايتي غيرخطي انسجام مي بخشد.</p>

<p>اين نوع پايان بندي به شکل زيرکانه يي مخاطب را مجاب مي کند تمام داستان را ببيند، هر چند پايان روايت باز است و نتيجه گيري در کار نيست. اين جنس پايان بندي روش هوشمندانه يي است که در فيلم هاي ماندگاري مثل همشهري کين و کارهاي جارموش، رنه کلر و حتي ژاک تاتي هم ديده مي شود... اما بازي بازيگران فيلم، از نگار جواهريان که کاملاً در قالب نقش رها است تا عليرضا آقاخاني که اولين تجربه حضور خود را جلوي دوربين تجربه مي کند، کاملاً حساب شده و ديدني است و داستانک هاي فرعي مثل دوست سيامک و خانم دکتر و... همه در جهت شکل گيري محور اصلي داستان به شکلي مکمل و بي اينکه عمده شوند، در راستاي هدف فيلم قرار گرفته اند. «تنها دو بار زندگي مي کنيم» در ترکيبي از خلاقيت و تکنيک فيلمي ديدني است که اميدوارم تنها يک بار در سينماي ايران اتفاق نيفتد، هر چند با اکران آن به شيوه يي که انجام شد به ديده شدن آن لطمه مي خورد، اما مطمئناً جايگاهي متفاوت با آنچه اين روزها بر پرده سينماها است، پيدا خواهد کرد.<br />
ل<a href="http://etemaad.ir/PDF/88-10-07/v-13.pdf">ینک پی دی اف مطلب در روزنامة اعتماد</a></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>در میان جاده</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2009/12/279.php" />
<modified>2009-12-22T22:33:41Z</modified>
<issued>2009-12-22T18:17:29Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2009://1.279</id>
<created>2009-12-22T18:17:29Z</created>
<summary type="text/plain">در میان جاده سنگی بود سنگی بود در میان جاده سنگی بود در میان جاده سنگی بود نباید برم از یاد اتفاقی را که در حیات چشمان چنین خسته ام افتاد نباید برم از یاد در میان جاده سنگی بود...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>شعر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<p><strong>در میان جاده سنگی بود<br />
سنگی بود در میان جاده<br />
سنگی بود<br />
در میان جاده سنگی بود<br />
نباید برم از یاد اتفاقی را <br />
که در حیات چشمان چنین خسته ام افتاد<br />
نباید برم از یاد در میان جاده<br />
سنگی بود<br />
سنگی بود در میان جاده<br />
در میان جاده سنگی بود</strong></p>

<p>کارلوس دردموند دآندراده<br />
ترجمه: محمدرضا فرزاد<br />
*******<br />
کتاب مسافر کوچولو  یا شازده کوچولو  نوشتة آنتوان سن تگزوپری رو تقریباً همة  کسانی که اهل کتاب اند خوندن و شاید با صدای گرم شاملو هم ترجمه اش رو شنیده باشن. اما به مناسبت اکران فیلم  تنها دو بار زندگی می کنیم  لینک متن  کتاب و صدای شاملو رو میذارم اینجا<br />
<a href="http://www.4shared.com/file/11006026/c5191134<br />
/Petit_Prince.html">متن پی دی اف کتاب</a><br />
کتاب با صدای شاملو <a href="http://www.4shared.com/download/125298207/cb0f36d1/132001_track.mp3">1 </a>+<a href="http://www.4shared.com/download/125299610/f3c55d8a/132002_track.mp3">2</a><br />
</div></p>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>موسیقی شب دهم و صدای علیرضا قربانی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2009/12/278.php" />
<modified>2009-12-19T13:55:58Z</modified>
<issued>2009-12-19T12:59:24Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2009://1.278</id>
<created>2009-12-19T12:59:24Z</created>
<summary type="text/plain">این رو امروز سودابه جان یه جا گذاشته بود و دوباره در عین این که خیلی خوب نبودم، دل منو بدجوری برد لینک دانلودش روگذاشتم اینجا ......</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>موسیقی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<div style="text-align: right;">این رو امروز سودابه جان یه جا گذاشته بود و دوباره در عین این که خیلی خوب نبودم، دل منو بدجوری برد لینک دانلودش روگذاشتم <a href="http://ehdamusic7b.webng.com/data/S/Shabe%20Dahom-128/01-ShabeDahom.mp3">اینجا </a>
...</div>]]>

</content>
</entry>

<entry>
<title>غبار از چهره می گیرم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.elhamtahmasebi.com/2009/12/273.php" />
<modified>2009-12-31T10:50:36Z</modified>
<issued>2009-12-10T21:09:38Z</issued>
<id>tag:www.elhamtahmasebi.com,2009://1.273</id>
<created>2009-12-10T21:09:38Z</created>
<summary type="text/plain">زمانی که فنچ بودم و افتخاری تازه رو دور افتاده بود گاهی دوسش داشتم، بعدها دیگه نه، تا سال 82 که آهنگ صیاد رو که براش فیلمنامة کلیپ نوشتم، آنقدر گوش دادم که خفه شدم و هر چند کار خوبی...</summary>
<author>
<name>elham</name>
<url>http://elhamtahmasebi.com/</url>
<email>dejavuu.blog@gmail.com  </email>
</author>
<dc:subject>موسیقی</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.elhamtahmasebi.com/">
<![CDATA[<div style="text-align: right;">زمانی که فنچ بودم و افتخاری تازه رو دور افتاده بود گاهی دوسش داشتم، بعدها دیگه نه، تا سال 82 که آهنگ صیاد رو که براش فیلمنامة کلیپ نوشتم، آنقدر گوش دادم که خفه شدم و هر چند کار خوبی از آب در اومد اما آهنگه به  دلیلی خاطرة بدی داشت. بعدش چند ماهی رو یادم نمیاد. ولی دیگه افتخاری گوش ندادم. مرسی از رفیق  وقت شناسی که لینک این آهنگ رو که <strong>تیتراژ سریال به کجا چنین شتابان</strong>، هم هست، برام فرستاد. سریال رو ندیدم و این چند وقته تا مجبور نباشم مطلب بنویسم خیلی اهل تی وی دیدن نیستم. اما... این ترانه هه امشب خیلی چسبید. خیلی وقته به چراها فکر نمی کنم. مهم اینه که خوبه.خوبیش این بود  که وادارم کرد برگردم به عادت چه چه زدن قدیمی! از رو مد آهنگ گوش نمیدم آلامد هم نیستم ولی مهم اینه که دلت یه چیزی رو بخواد یا نخواد، دیگه گور پدر بقیه اش!..البته چون هیچ جا نیست تنها همین لینک 
ازش هست که خیلی کیفیت بالایی نداره.

<p> دارم حس می کنم نور رو که همزاد نفس هامه، برای من سرآغازی به معنای سرانجام<br />
 از این خواب زمستونی شبیه غنچه پا میشم دلم گرمه که با خورشید دوباره هم صدا میشم<br />
دارم حس میکنم نور رو...<br />
امید، آغاز این راه، رهایی نقطة آخر، حقیقت داره، پس عشق و، باید باور کنم باور کنم باور<br />
منم مثل پرستوها که بر می گردن از صحرا، دارم ابرا رو می شمرم به شوق دیدن دریا<br />
دارم حس می کنم نور رو که همزاد نفس هام برای من سرآغازی به معنای سرانجام <br />
من از آیینه می پرسم مسیر روشنی ها رو،غبار از چهره می گیرم، می خوام زیبا بشم از نو<br />
 یه عالم آرزو دارم برای بودن  و موندن. دوباره خوندنی میشه کتاب لحظه های من<br />
<a href="http://www.divshare.com/download/9674057-968">لینک دانلود ترانه</a></p>

<div style="text-align: right;">پی نوشت : آقا تو رو خدا یکی بیاد این بندة پیاده رو از شبکة چهار سوار کنه، که نصف شبا با بعضی از قسمتهای برنامه اش آنقدر اسکی نره  رو اعصاب ملت!</div>
<div style="text-align: right;">پی نوشت 2: با عرض معذرت از حضور انور جناب فیلیپ گلس با همة ارادت قلبی که بهش دارم،  ولی وقتی نصفه شب در یک اتاق  نشستی پشت مونیتور به مثابة اسرا، یک نت پیانوی سولوی استاد به مدت یک ساعت تکرار میشه و تو هی گوش میدی و مجبوری چیز تایپ کنی، میشه یه چیزی تو مایه های کوفت، اونم وقتی که یه مطلب دیگه دیر شده و بدقولی و یه هفته است جواب ان تا ایمیل  واجب تر از نون شب رو ندادی و دو روز بعدی انقدر کار داری که نمیدونی باید چند تا بشی تا انجامش بدی</div>]]>

</content>
</entry>

</feed>