ماهنامه صنعت سینما، صفحه مستند، فیلم فرشتهای روی شانه راست من
این چرخة لعنتی به نقل از صفحة سیزده
فيلم عادت ميكنيم برخلاف اسم فيلم، خواسته يا ناخواسته نوعي عادتشكني در نگاه به موضوع دختران فراري است؛ موضوعي كه تا چند سال پيش حتي حرف زدن از آن در محدوده خطوط قرمزي بود كه دعوت به سكوت و انكار ميكرد. بروز مشكلاتي از اين دست در جامعهاي با گرايشهاي مردسالارانه هميشه اول با انكار همراه بوده، درواقع اولين واكنشها به موضوع دختران فراري تا قبل از فراگير شدن مشكل، نفي وجود چنين مشكلي بود تا اينكه به تدريج تابوي وجود اين موضوع با حضور كم و بيش آن در اخبار رسانهاي شكست و رفتهرفته تبديل به سوژه نابي براي خبرهاي داغ مجلات زرد با عكسهاي آنچناني شد. فيلمسازان مستند يا گزارشگراني هم كه به دنبال سوژهاي هيجاني، تابوشكن و پرمخاطب ميگشتند، براي كسب نام و نان با اغراق فراوان به سراغ اين دختران با چهرههاي شطرنجي در قالب تصويري خلافكار و پشيمان رفتند. اما از اين گروه بيشماري كه اين دختران را به عنوان بربادرفتگان و نابودشدگاني تصوير ميكرد كه اغلب از سر ناداني با ميل به تنوع گولخورده و قدم در اين راه بيبازگشت گذاشتهاند، كمتر تصويري به چشم ميخورد كه در آن اين دختران با نگاهي غيراهريمني و انساني و به عنوان موجودي عادي ديده شوند. انسانهايي معمولي با ظرفيت معمولي يك انسان عادي و درجه آسيبپذيري بالا، كساني كه به دنبال محبت آرامش، تاييد و پذيرش هستند. فيلم عادت ميكنيم، بدون شلوغكاريهاي مرسوم در اين نوع مستندها و حتي بدون دلسوزي افراطي به سراغ دختراني ميرود كه پس از فرار از خانه در مركزي وابسته به بهزيستي نگهداري ميشوند، نگاه فيلمساز آگاهانه يا ناخودآگاه بدون جانبداري خاصي وضعيت اين دختران، دلايل فرار و مشكلات عاطفي آنها را نشان ميدهد. دوربين اغلب ناظري بيطرف است و اين چند دختر كمسن و سال گاهي با وجود شرايط نامساعد زندگي آشفته و آوارگيهاشان با اعتماد به نفس و ساده از زندگيهايشان حرف ميزنند. استادعلي به عنوان كارگردان توانسته دوربين را وارد خلوت زندگي اين دخترها كند و آنها جلو دوربين با احساسي از اعتماد متقابل از بيان كردن خودشان به نوعي لذت ميبرند، نمايش شيطنتهايشان در يكدوم ابتداي فيلم علاوه بر اينكه ريتم پويايي به مستند داده، باعث ميشود براي لحظاتي موضوع فرار و مشكلات اين دخترها فراموش شود، در اين فيلم با ما دخترهاي باهوش و آشفتهاي طرف هستيم كه نميتوان بهسادگي آنها را خلافكار يا واجد صفتهاي منفي دانست كه به اين دختران اطلاق ميشود، آنها بهسادگي با دوربين از لحظههايشان حرف ميزنند، لحظههايي كه ميشد با كمي درك، پذيرش و اندكي مهرباني يا هوشمندي اطرافيان، سرنوشت آرامتري برايشان رقم بزند. در عادت ميكنيم از ژانگولربازيهاي تبليغاتي معمول اين مستندهاي خبري نيست و دوربين به عنوان سنگ صبوري كنجكاو با دختران زندگي ميكند، حركت ميكند و حرف ميزند، نكته غالب فيلم، سادگي حضور دوربين و درواقع حضور كمرنگ دوربين در دل ماجراست. كارگردان بهخوبي اطلاعات مربوط به كاراكترها را با چيدماني صحيح توزيع ميكند، چيدماني كه خبر از اتفاقي ساخته شدن مستند نميدهد و نشانهاي از برنامهريزي درست در ساخت يك مستند است. تحقيق، نوشتن فيلمنامه، ترتيب صحنهها و چيدماني كه در خدمت ايجاد تعليق عمل ميكند. فيلم گاهي پاي حرفهاي دخترها مينشيند گاهي لحظات زندگيشان را نمايش ميدهد و گاهي غيرمستقيم از لابهلاي حرفهايشان به كساني كه باعث مشكلات فعلي اين دخترها شدهاند، ميرسيم. وضعيت آشفته شهناز هرچند كاركردي رقتانگيز دارد اما اشاره صريحي است به مشكلات خانوادهاي پدرسالار كه باعث ويراني امروز شهناز و سرگرداني در برزخ عقل و جنون است. شنيدن حرفهاي پرطمانينه و ساده دخترك ديگري كه از شبهاي آوارگياش در خيابان ميگويد، در عين سادگي، تكاندهنده است و بيشتر از هر چيزي درون معصوم دختركي را به رخ ميكشد كه فرصتي براي كودكي كردن نداشته و نوجوانياش هم... اما كارگردان در تمهيدي ساختاري كه كمتر فيلمساز مستندي خود را موظف به رعايت آن ميداند، ضربه نهايي را براي پايان فيلم نگه داشته... در سراسر فيلم شاهد وضعيت دخترها و واگويههايشان هستيم و در سكانس پاياني با خانواده دختري مواجه ميشويم كه به ظاهر بيمشكلتر و آرامتر از ديگران است، دختري با ظاهري معمولي كه مدام ميانهدار جنجالهاي دخترهاي ديگر يا دلداريدهنده آنهاست، تا اين بخش از فيلم حرفي از او و زندگياش نميشنويم يا اگر هم ميشنويم به نظر مشكل جدي و حادي در خانواده ندارد تا بخش آخر كه انگار نمونهاي مثالي و تصويري شكارشده از مشكل اغلب دختران فراري و گاه غيرفراري است! در بخش آخر فيلم، آشفتگي زندگي اين دختر رو ميشود، پدري مستبد و حق به جانب با اعتماد به نفس بسيار بالا كه حتي در مقابل دوربين با بيرون ريختن خشم و غيظي كه حق خودش ميداند، پرخاشگري ميكند و از آن بدتر مادري است كه پيدا است، با اينكه زخمي همين دست است اما با پدر در طرد دختر همراهي كرده و گاهي براي ابراز ارادت كامل جلوتر از او ميرود و دختر در اين ميان تنها مانده و واكنش نهايي او پايانبندي فيلم ميشود. پيشبيني و ايجاد نقطه اوج براي يك مستند در اين فيلم باعث شده فيلم بين زمين و آسمان رها نشده و با پايانبندي درستي تمام شود، اتفاقي كه در اغلب مستندها به بهانهاي مستند حقيقت و ثبت بيواسطه وقايع نميافتد. درنتيجه، اغلب اين مستندها در نيمه، ريتم يكنواخت و خستهكنندهاي پيدا كرده و مخاطب را به دنبال خود نميكشند.