یادداشت قبلی | صفحه اول | یادداشت بعدی
کشف عجیب سه نصف شب: تله موش
دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۸
بعضی وقتها شنیدن و لمس دقیق حرف ها و حس های آدمها از زبون همدیگه اتفاق غریبی یه. گاهی فکر می کنی بدجوری ته خط، تک افتادی و ممکنه بزنی به سیم آخر و می خوای از هرچی وزنه و نقطة کوره خودتو خلاص کنی...اما احمقانه اینه که درست همون لحظه برای سنگینی همین زنجیرها و وزنه ها دلت تنگ میشه... اما طبیعیه که برای خلاصی از این شبهای لعنتی باید سعی کنی بیشتر از این احمق نباشی... امشب خیلی اتفاقی از وبلاگ الدفشن عزیز رسیدم به وبلاگ کیک و عکس که صاحبش رو نمی شناسم و این نوشته که خیلی خوب بود. با لینک به وبلاگ مرجع اینجا چند خطش رو میارم حتماً کاملش رو در دنبالة مطلب بخونید.
تله موش از وبلاگ کیک و عکس
حوالی سال هشتاد ، برای من سالهای بدی بود.سه سالی می شد که با رتبه ای خوب در پایتخت رشته ای خوب می خواندم که دوستش نداشتم ! در هر حال پای سه سال پول و وقت بی زبان و یک دوجین فک و فامیل پُر زبان در میان بود. یکسال هم می شد که به واسطه یک پارتی گردن کلفت سر کاری می رفتم که فارغ ااتحصیلانِ مانده پشت درهای آهنین استخدام ، خوابش را می دیدند . کاری نان و آب دار و با اسم و رسم که تنها ، ایراد کوچکی داشت . محلش واقع در زیرزمین دخمه مانند بیمارستانی بود و همکارانش چندین نفر آدم فسیل شده که در طی این سالها آنچنان به آزمایشگاه خو گرفته بودند که با بی خیالی یک دستشان نمونه سِل تازه از حلقوم در آمده بود و دست دیگرشان کیک و چای عصرانه و من ، مچاله و افسرده ، به امید آینده ای که راستش چیز روشنی هم در آن نمی دیدم ، هر روز صبح ، به زور منطقی که خودش هم انگار به خودش می خندید، از دانشگاه به بیمارستان و از بیمارستان به خانه می رفتم تا مادر با دیدن سر و روی مصیبت زده و بی حوصله ام نگران شود و حرفهای منطقم را تکرار کند.همزمان دستم بندِ کیست هائی شده بود که اینجا و آنجا در شکمم غنچه می زد ! یک جراحی ، مشتی قرص و دارو و چک آپ مداوم ماهیانه ، امانم را بریده بود.
من در تله موش بودم. دنبالة مطلب در
این جا.