برگزاري آزمون تافل در ايران متوقف شد
در پشت صحنة فیلم وایلدر، لینک به لطف یک دوستMarilyn Monroe
Review of David Bellos’s JACQUES TATI
یادداشت قبلی | صفحه اول | یادداشت بعدی
نگاهي به فيلم لئونرا
الهام طهماسبي
«لئونرا» ساخته کارگردان آرژانتيني پابلو تراپرو، فيلم خوش ساختي است که در سال 2008 به بخش مسابقه جشنواره کن راه يافت، اما نتوانست در رقابت با فيلم کلاس موفقيتي کسب کند. هرچند اين فيلم و کارگردان آن و به خصوص بازيگر نقش اول مارتينا گاسمن در جشنواره هاي داخلي آرژانتين و جشنواره هاي جهاني بسيار تحسين شدند.
«لئونرا» درامي واقع گرايانه است که ماجراي زني زنداني را روايت مي کند. چيزي که براي فيلمساز و نويسندگان فيلمنامه «لئونرا» مهم بوده، نه نمايش چگونگي و علت زنداني شدن جوليا يا به تلفظ آرژانتيني آن حوليا است، بلکه بيشتر اتفاقات فيلم به شکلي واقع گرايانه در زندان مي گذرد؛ زنداني که تصوير هاي آن تکراري نيست و در کمتر فيلمي چنين مضموني را ديده ايم. حوليا در بدو ورود به زندان از باردار بودنش باخبر مي شود و زنداني که حوليا به آن فرستاده مي شود، زنداني مخصوص زنان باردار است که بچه هاي خود را آنجا به دنيا آورده و تا چهارسالگي نگه مي دارند. ساختار مستندگونه «لئونرا» تکان دهنده است. از همان افتتاحيه فيلم و تصويرهاي بسته از حوليا که به رنگ سرخ خون و اتاق آشفته و قتل مي رسد تا شروع ساير وقايع، همه در ساختاري مستند شکل گرفته اند.فيلم کاملاً ناگهاني و بدون هيچ پيش زمينه يي در توصيف شخصيت ها يا اتفاقات، با ميزانسن خاص اتاق حوليا، جسد مقتول و حرکت دوربين هاي آشفته يي که بازتاب اين اتاق درهم و برهم است، شروع مي شود و پس از آرامشي عجيب و کوتاه، بدون هيچ توضيحي، حوليا که از خواب بلند شده، خون هاي سر و صورتش را مي شويد و سرکار مي رود و با همين ضرباهنگ تند در بازگشت، شوکه شدن و آشفتگي رواني او را با دوباره ديدن منظره اتاق و دستگيري اش به وسيله پليس مي بينيم. فرم ساختاري فيلم گاهي شبيه گزارشي مستند از زندگي حوليا و وقايعي است که با آن روبه رو است. درست مثل اتفاقات واقعي که گاهي تمام آن هرگز روشن نمي شوند، فيلمساز عجله يي ندارد که علت هيچ چيز را روشن يا انگيزه آن را کاملاً واضح توضيح دهد. با ورود حوليا به زندان اين وجه مستندگونه بازتاب بيشتري پيدا مي کند. با استفاده از نابازيگران و گاه ماموران زندان در نقش هاي خودشان و بازي کاملاً رئاليستي و قابل باور مارتينا گاسمن انگار در زنداني واقعي هستيم. کارگردان در تصويربرداري هم هيچ جا ابايي از نشان دادن همه جزييات زندگي اين زنداني ها ندارد. ساختار دوربين روي دست در بسياري از صحنه هاي فيلم و روابط مستندوار و تاثيرگذار زنداني ها و ترسيم فضاي واقعي زندان، فيلم را تبديل به نمونه خوبي براي نمايش فضايي کرده که از نگاه ها دور مانده تا جايي که مي تواند به عنوان سندي با پشتوانه تحقيقي خوب درباره زندان زنان باردار در آرژانتين باشد. البته يک نکته اينجا است که کمي اغراق آميز است، هرچند در فيلم گرايش هاي عميق واقع گرايانه ديده مي شود و در حواشي فيلم هم به تحقيق هاي فراواني که تراپرو و همسرش (بازيگر نقش حوليا) درباره اين زندان ها انجام داده اند اشاره شده، اما معلوم نيست واقعاً زندانبان ها هم همين طوري هستند که تراپرو نشان مي دهد، يا اين تصوير تا اين حد صبور، مودب و همدل از زندانبان هاي آرژانتيني، نوعي محافظه کاري است. فيلم از فضاي داستاني به خوبي فاصله گرفته و تمام مدت شاهد اتفاقاتي هستيم که براي حوليا مي افتد. با تصوير بلاهايي که سر او مي آيد و نمايش گرفتاري هاي اين زنان، بي مسووليتي و سستي مردان، همدلي زنان زنداني و گاه روابط صميمانه و بي پرواي آنها، فيلم کمي هم به حال و هواي فمينيستي نزديک مي شود. حوليا آزادانه و مستقل براي فرزندش و به نام خودش شناسنامه مي گيرد و حتي از راميرو خيلي جدي هم کمک نمي خواهد؛ وکيل مردي که مادرش مي آورد چندان کاربلد نيست. دغدغه يي جدي براي کمک به حوليا ندارد و نمي تواند اعتمادش را جلب کند. در عوض حوليا خود را کاملاً به وکيل زني کهنه کار مي سپارد و در نمايي نزديک به دست دادن آنها به نشانه اعتماد تاکيد مي شود. و انگار به نوعي مردهاي دخيل در درام موجوداتي منفعل و حذف شده اند. (صرف نظر از شخصيت هيستريک مادر حوليا که خيلي در راستاي باورهاي فمينيستي نيست.)
علاوه بر اين واقع نمايي و مستندگونگي در ساختار فيلم، نوعي نگاه ميني ماليستي در پيرنگ روايت و شخصيت پردازي ها وجود دارد که...دنبالة مطلب در روزنامه اعتماد
پی نوشت:
در شب کوچک من دلهرة ویرانی است
پی نوشت 2: خنده داره توقلب تابستون، وقتی کولر خاموشه و ... ولی ...من واقعا سردمه و دارم می لرزم.
نظرها
متن به اندازه ی تصویر متحرک گویا و پویا بود! باید دید خود فیلم به ااندازه ی نقدش جابیت دارد یا خیر! بنده که به شخصه برای دیدن فیلم انگیخته شدم! نسخه ی ارجینال که گمان نکنم بشود تهیه کرد! پس دی وی دی خام بیاورم محضر سرکار؟
نیما | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱:۳۲ صبح
سلام.
يک عکس جادويي است، لنگه اش را تا حالا نديده ام. خُماري حاصل از تماشاي آن از يک کنسرت 3 ساعته هم بيشتر است...
جواد رهبر | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۲:۲۰ صبح
سلام خانوم طهماسبي، ممنون از كامننتان، معمولا از نظرات آدمهايي كه بارها اسمشان را جاهاي مختلف خوانده ام خوشحال مي شوم، لينك وبتان را هم گذاشتم.
عليرضا شيرنشان | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۹:۲۴ صبح
خوشحالم که به وبلاگ من سر زدین ...
و ممنون از این نوشته راجع به فیلم "لئونرا" ... من این فیلم را دیدم و دیدن آن برایم خیلی لذت بخش بود و در وبلاگ خودم هم این فیلم را معرفی کردم!
با اجازه شما را لینک کردم و منتظر نوشته های شما راجع به فیلم های خاص دیگر هستم...
سعید | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۱۴ صبح
گفت و گو با امیر جعفری را در مجله فیلم خواندم/جذاب شده بود/موفق باشید.
سینما-امروز | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۳۹ صبح
سلام...
ممنون از اینکه سر زدین/ لطف دارید.
خوشحالم از اینکه با شما آشنا شدم/ فیلمی که معرفی کردید رو ندیدم، اما سفارش دادم که برام بیارن و حتما می بینم... پیگیر مطالبتان هستم.
سرپیکو | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۳:۰۹ بعدازظهر
سلام از این که به وبلاگم سر زدید و چرایی آپ نشدن را پرسیدید متشکرم. راستش فیلم "خاک آشنا" فرمان آرا را الان چند روزی میشود که دیدم و داشتم مطلبی در باره آن مینوشتم و برخوردم به این که صحنه های حذف شده فیلم را در اینترنت ببینم ولی متاسفانه هر کاری کردم نشد که نشد. سعی دارم تا بعد از دیدن چشم درآمده تابلوی پرتره فرمان آرا به قول خودش مطلبم را کامل کنم. شاید هیچ وقت این اتفاق نیافتاد. دو مطلب اخیرتان را خواندم. نگاهی به مستندهای در باره تهران (که قبلا در فیلم عزیز خواندم)و همین تجربه های غلیظ تاریکی (عجب عنوان زیبایی) متاسفانه فیلم اخیر را ندیدم ولی با خواندم مطلب شما مشتاق شدم که ببینم. چون فیلم "کلاس" را دیدم ویرم گرفت که ببینم داوران چه در این فیلم ندیدند که در کلاس دیدند! راستی یکی از عکاسان مراسم مصاحبه با روزنبام از دوستان بود.عکسهایی برایم فرستاده که شما هم نشسته در مراسم دیده میشوید.اگر خواستید برایتان ایمیل کنم.تشکر
وحید فرازان | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۵:۲۲ بعدازظهر
باید فیلم جالبی باشه ...
سرما خوردی الهام خانم؟ خدا بد نده...بدترین چیز تو تابستون سرما خوردنه
دانیال | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۷:۱۶ بعدازظهر
مجله ی فیلم را سالهاست که می خوانم وافتخارم این هست که حتی یکبارهم مشترک اش نشدم.سالهایی را بیاد می آورم که برای تکمیل کردن آرشیوم توی دکه های روزنامه فروشی ودست فروشان خیابان لاله زار ومنوچهری ساعت ها گشت وگذار می کردم تا شماره ای کمیاب ونایاب را پیدا کنم.الان دیگر حجم زیاد مجلات-ازشماره یک تا الان- آوار شده اند وبسیارجا گیر و من هنوز با سماجت تمام هنوز هم سعی درجمع وجورکردنشان دارم.دیگرکاربه بایگانی کردنشان درانباری خانه برادر وخواهرهم رسیده.ازاینکه دیدمتان خوشحال شدم ومطمئنم دوباره می خوانمتان،حالا اینجا یا توی مجله ی فیلم.
گل فرستادیم!!
علی | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۹:۳۸ بعدازظهر
بايد فيلم جالبي باشد اين طور كه شما نوشته ايد. خدا قسمت كند ببينيمش.
متشكرم
اردوان وزيري | سه شنبه، ۳ شهریورماه ۱۳۸۸، ۱۱:۱۶ بعدازظهر
salam elham jan,mesle hamisheh tahlile besyar khobi bood,omidvaram ye roz naghdha va pajoheshhaye mostanad ham azat bebinim
bon courage
moshen | چهارشنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۸۸، ۵:۱۳ صبح