یادداشت قبلی | صفحه اول | یادداشت بعدی
می روم کتاب بخرم... گذارم به نشر نیلوفر و ترکیب بندی اش که می افتد
پرتاب می شوم به سال های قبل، مات زدگی ام را نگاه تیز فروشنده می گیرد، الکی کتاب ورق می زنم و مثل همیشة عمرم نقش بازی می کنم .
بیرون که می آیم از بوی کولر و طعم کتاب و تابستان های به باد رفته ، حالم به هم خورده، شایدهفت هشت سالی می شد که آن طرف ها آفتابی نشده ام، کی بود؟ وقتی انجمن خوشنویسان و کوچة خارک را ول کردم؟ یادم نیست... این کوچه ها، خیابان ها، آدم ها، این حجم های فلزی سیمانی، پروتئینی، خالی اند. یک جایی یک روزی خیلی وقت پیش گور و گم شده اند و حالا فقط مانده تمنای چشم بستن و رفتن، تا آن قدر تهوع سارتر، با هر تصویر و صدایی مرور نشود.
...
این رفتن هم شده بلای جان!
شاید عاقبت برای رسیدن به سیارة کوچک و امنم یک جایی آن دورها
هرچه دورتر
ناچار دست به دامن مار مسافر کوچولو شوم و الا...
مثل کفتر های*پسر همسایه
که بالشان را می چید
کنج زیرزمین نفتی خاطرات این خانه
و کوچة بن بست، بال بال می زنم
و مدام چشم های این گربه سیاه لعنتی از زیر اثاث ها خیره به من مانده....
...
هی رفیق!.. آن شراب مارناگ را روی کدام رف گذاشته بودی؟
این شب ها
. حالم خوب نیست
حالم هیچ خوب نیست
...
*پسرک حالا برای خودش مجری تلویزیونی نیمچه قابلی شده و مدام با دوست دخترهای تاق و جفت که حالا همه به او پا می دهند و ناز نمی کنند، دور از چشم زنش قرار می گذارد و نصف شب که می شود. پاورچین زیر پنجره به عادت هنوز نوجوانی هایش که می آمد و می نشست و سر به هوا آوازی، چیزی می خواند تا شاید پنجره باز شود، با موبایل راه می رود و با عشوة مردهایی که از بس با زن ها پریده اند، پر از ناز و اداهای زنانه شده اند، حرف می زند، تا وقتی که جیغ زنانه یا صدای بابا، بابای دخترکش او را به خودش بیاورد و یادش بیفتد که اوضاع خیط و هوا پس است و از روزهایی که آهنگ " قبله، یعنی حلقة چشم مستت" ابی را می خواند تا صدای دورگه اش را به رخ بکشد، سال ها گذشته.....
نظرها
سلام... یه وبلاگ زدیم در رابطه با فرزاد حسنی و از همه موافق ها و مخالف هاش هم دعوت می کنیم که بیان! منتظریم ace-ejra.blogfa.com
کاملیا و نگار | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۳۵ صبح
عجیب و غریبو خوب بود. درگیر درست نویسی نباش
اشکان جنابی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۴۰ صبح
سلام. یک شوخی: عجب وقت داشتید که وبگاهتان ( وبگاه جایگزین وبسایت است در فرهنگستان فارسی!) را به روز کنید! به هر حال خوشحال میشوم اگر مطالبم را بخوانید و نظر بدهید. لینک شما را در وبلاگم (چه گذاشته فرهنگستان؟) میگذارم.شما هم لینک من را در وبگاهتان بگذارید شاید کسی به من سر زد :) مستدام باشید
وحید فرازان | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۴۴ صبح
دلمان بی حوصله شد از این همه بی حوصلگی
مهدی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۴۶ صبح
سلام خانم طهماسبی عزیز جالب بود!ممنون که سر زدید،از این پس مهمانتان خواهم بود
امیر رضا تجویدی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۵۲ صبح
مرسی! خوشحال شدم :) با آرزوی شادی و سلامت
از زندگی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۵۵ صبح
شدیدا نوستالژبک بود ... یه جوریایی دوره ای بود بر همه خاطرات ناز کودکی ... همه چیزهایی که سالها پیش باهاشون زندگی کردیم ... از اگزوپری بگیر تا هدایت ... و آخرش هم یه غر اساسی زدی و رو همه رو سفید کردی ... D:
دانیال | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۵۷ صبح
برای رفتن همیشه وقت داری مراقب باش این "لحظه های رفتن" ممکن است آن جا هم باشند. هرچند باید رفت. زندگی رفتن از تمام آمدن هاست
پویا | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۰:۵۸ صبح
مرسی قشنگ بود از اون تیکه الکی ورق زدن کتاب خیلی خوشم اومد... دردیه که منم بهش دچارم !
keivan | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۰۱ صبح
سلام مجدد لینک شدید
امیر رضا تجویدی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۰۴ صبح
اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن."!!! یا (مصائب الهام) بر وزن (مصائب آنا)! متن آشفته ات عناوین بالا رو به ذهنم آورد. برای گذشتن خرت از پل هم دست به دعا شده ام
علی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۰۶ صبح
خیلی متن قشنگی بود.فضاها وحس ها خیلی آشنا بود. مرسی
محسن | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۰۷ صبح
صادقانه بگم اول می خواستم فقط یک پاراکرافشو بخونم اما تا ته رفتم.نثرتان عین آب آدم را با خودش می برد
فهمیزی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۰۸ صبح
یه کنجکاوی یا شاید هم فضولی ژورنالیستی.آن مجری تلویزیونی کیست؟اگر اشکال نداره
فهمیزی | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۰۹ صبح
اینها همه در ذهن های آشفته ی ماست که در این شهر بی هوا در حال به ظاهر زندگی هستیم. اینجا ایران است و روال زندگی هم با همه ی واردات فرهنگی و غیر فرهنگی به شدت ایرانیست. اینجا ایران است و ذهن مردمانش در توهم بودن و نبودن می چرخد و می چرخد تا شاید فراموش کند آنچه را که بیاد داشته تا شاید بیرون افتد از این چرخ گردون. که هیچ گریزی نیست از آن و راهی نیز هم...
فرید | جمعه، ۱۲ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۱۰ صبح