یادداشت قبلی | صفحه اول | یادداشت بعدی

dead valley

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
خواب های دیازپامی ام راحراج می کنم، به چند پاپاسی، خواب های دیازپامی که خواب نمی شوند. آن هم وقتی 5 صبح بخوابی و وسطش صدای پارس سگی، موتوری، چیزی، تمام امواج آلفا و غیر آلفا را به باد بدهد. بی دل خوش کنکی برای بیداری، هیچ خوابی عمیق نمی شود. تا بیایم و برسم به یک جای امن، هیچ خواب خوشی از گلویم پایین نمی رود.

می روم کتاب بخرم... گذارم به نشر نیلوفر و ترکیب بندی اش که می افتد
پرتاب می شوم به سال های قبل، مات زدگی ام را نگاه تیز فروشنده می گیرد، الکی کتاب ورق می زنم و مثل همیشة عمرم نقش بازی می کنم .
بیرون که می آیم از بوی کولر و طعم کتاب و تابستان های به باد رفته ، حالم به هم خورده، شایدهفت هشت سالی می شد که آن طرف ها آفتابی نشده ام، کی بود؟ وقتی انجمن خوشنویسان و کوچة خارک را ول کردم؟ یادم نیست... این کوچه ها، خیابان ها، آدم ها، این حجم های فلزی سیمانی، پروتئینی، خالی اند. یک جایی یک روزی خیلی وقت پیش گور و گم شده اند و حالا فقط مانده تمنای چشم بستن و رفتن، تا آن قدر تهوع سارتر، با هر تصویر و صدایی مرور نشود.
...
این رفتن هم شده بلای جان!
شاید عاقبت برای رسیدن به سیارة کوچک و امنم یک جایی آن دورها
هرچه دورتر
ناچار دست به دامن مار مسافر کوچولو شوم و الا...
مثل کفتر های*پسر همسایه
که بالشان را می چید
کنج زیرزمین نفتی خاطرات این خانه
و کوچة بن بست، بال بال می زنم
و مدام چشم های این گربه سیاه لعنتی از زیر اثاث ها خیره به من مانده....
...
هی رفیق!.. آن شراب مارناگ را روی کدام رف گذاشته بودی؟
این شب ها
. حالم خوب نیست
حالم هیچ خوب نیست
...
*پسرک حالا برای خودش مجری تلویزیونی نیمچه قابلی شده و مدام با دوست دخترهای تاق و جفت که حالا همه به او پا می دهند و ناز نمی کنند، دور از چشم زنش قرار می گذارد و نصف شب که می شود. پاورچین زیر پنجره به عادت هنوز نوجوانی هایش که می آمد و می نشست و سر به هوا آوازی، چیزی می خواند تا شاید پنجره باز شود، با موبایل راه می رود و با عشوة مردهایی که از بس با زن ها پریده اند، پر از ناز و اداهای زنانه شده اند، حرف می زند، تا وقتی که جیغ زنانه یا صدای بابا، بابای دخترکش او را به خودش بیاورد و یادش بیفتد که اوضاع خیط و هوا پس است و از روزهایی که آهنگ " قبله، یعنی حلقة چشم مستت" ابی را می خواند تا صدای دورگه اش را به رخ بکشد، سال ها گذشته.....


پی نوشت: اساسا در تمام عمرم چه موفعی که تک زبونی بودم و سر صف مهد کودک تک خوان سرود و خط های شعر را زیرجلکی می پراندم و دودر می کردم و ادای خواندن در می آوردم تا حالا، هیچ وقت شاگرد سر به راهی نبودم. اصلا شاگرد نبودم...تمام مدرسه و دانشگاه، معلم ها پی سریشی چیزی می گشتند تا روی صندلی بمانم و اگر می ماندم هم طبیعتا هر کاری می کردم الا گوش دادن
اما ..یک نفری که خاطرش عزیز است و با همة اخلاق سرتقم که به فلک باج نمی دهم (برخلاف پرسونای آرام و ساکت ظاهری البته!) و جای استادی، ابایی ندارم که بهش چشم بگویم و ازش چیزیاد بگیرم، گمانم با دیدن این متن های پر از غلط و بی حوصله و بی نیم فاصله و...از سربه راهی ام در یادگیری درست نویسی نا امید شود.
پی نوشت 2: این نوشته ها هم حکایت بی حوصلگی در چاپ پایان نامه و تصفیه حساب و جریانات حاشیه ای آن شده که وقتی چاپ شد و سفارش نامه ها را گرفتم و خرم یه جورهای از بیشتر پل گذشت، مفصل درباره اش می نویسم!

لینک مطلب | ۰۴:۲۸

نظرها

سلام... یه وبلاگ زدیم در رابطه با فرزاد حسنی و از همه موافق ها و مخالف هاش هم دعوت می کنیم که بیان! منتظریم ace-ejra.blogfa.com

عجیب و غریبو خوب بود. درگیر درست نویسی نباش

سلام. یک شوخی: عجب وقت داشتید که وبگاهتان ( وبگاه جایگزین وبسایت است در فرهنگستان فارسی!) را به روز کنید! به هر حال خوشحال می‌شوم اگر مطالبم را بخوانید و نظر بدهید. لینک شما را در وبلاگم (چه گذاشته فرهنگستان؟) می‌گذارم.شما هم لینک من را در وبگاهتان بگذارید شاید کسی به من سر زد :) مستدام باشید

دلمان بی حوصله شد از این همه بی حوصلگی

سلام خانم طهماسبی عزیز جالب بود!ممنون که سر زدید،از این پس مهمانتان خواهم بود

مرسی! خوشحال شدم :) با آرزوی شادی و سلامت

شدیدا نوستالژبک بود ... یه جوریایی دوره ای بود بر همه خاطرات ناز کودکی ... همه چیزهایی که سالها پیش باهاشون زندگی کردیم ... از اگزوپری بگیر تا هدایت ... و آخرش هم یه غر اساسی زدی و رو همه رو سفید کردی ... D:

برای رفتن همیشه وقت داری مراقب باش این "لحظه های رفتن" ممکن است آن جا هم باشند. هرچند باید رفت. زندگی رفتن از تمام آمدن هاست

مرسی قشنگ بود از اون تیکه الکی ورق زدن کتاب خیلی خوشم اومد... دردیه که منم بهش دچارم !

اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن."!!! یا (مصائب الهام) بر وزن (مصائب آنا)! متن آشفته ات عناوین بالا رو به ذهنم آورد. برای گذشتن خرت از پل هم دست به دعا شده ام

خیلی متن قشنگی بود.فضاها وحس ها خیلی آشنا بود. مرسی

صادقانه بگم اول می خواستم فقط یک پاراکرافشو بخونم اما تا ته رفتم.نثرتان عین آب آدم را با خودش می برد

یه کنجکاوی یا شاید هم فضولی ژورنالیستی.آن مجری تلویزیونی کیست؟اگر اشکال نداره

اینها همه در ذهن های آشفته ی ماست که در این شهر بی هوا در حال به ظاهر زندگی هستیم. اینجا ایران است و روال زندگی هم با همه ی واردات فرهنگی و غیر فرهنگی به شدت ایرانیست. اینجا ایران است و ذهن مردمانش در توهم بودن و نبودن می چرخد و می چرخد تا شاید فراموش کند آنچه را که بیاد داشته تا شاید بیرون افتد از این چرخ گردون. که هیچ گریزی نیست از آن و راهی نیز هم...

ارسال نظر

(نظر شما پس از تاييد نويسنده‌ی وبلاگ، نمايش داده خواهد شد.)




Free counter and web stats