زندگي و دوران ليليان گيش (1993-1893) بازيگر بزرگ سينماي کلاسيک

جمعه ۱۲ تیر ۱۳۸۸
Thumbnail image for 7-1.jpg شکوفه يي بر خاک

ديويد کالاهان - ترجمه؛ الهام طهماسبي

ليليان گيش بازيگر بزرگ سينماي صامت که با حضور در شماري از مهم ترين آثار ديويد وارک گريفيث، تصويري جاودانه از خود در ذهن سينماشناسان به جا گذاشته، تنها يک پديده مهم تاريخ سينمايي نبود. بازي او در برخي از ملودرام هاي کليدي آن دوران همچون «شکوفه هاي پژمرده» گريفيث، حتي با معيارهاي امروزي درس گرفتني و اثرگذار است. او همچون مارلنه ديتريش، مري پيکفورد، بت ديويس و اغلب بازيگران مشهور ديگر آن دوران، عمري بسيار طولاني داشت و تقريباً پا به پاي تاريخ صد سال اول سينما پيش آمد. اين نوشته، به زندگي و فعاليت هاي او مي پردازد. در صحنه هاي پاياني فيلم Follow me boys (1966) (يک نمونه خاص و نفرت انگيز از کارهاي سطحي و بي اهميت والت ديسني)، شاهد يکي از بهترين بازي هاي ليليان گيش هستيم. در اين فيلم او در نقش «هتي سايبرت» زني پريشان حواس و ثروتمند بازي مي کند که مي خواهد زمينش را به پسري از گروه پيشاهنگ ها و بازيگران دوره گرد بدهد. گيش اين نقش کوتاه را بسيار قوي و با روح ايفا مي کند. در صحنه يي از فيلم در دادگاه هنگام شنيدن دادرسي، از او خواسته مي شود حرف هايش را بگويد و گيش اين جمله را مي گويد؛ «مرد جوان، تو يک آدم جلف، خودبين و ازخودراضي هستي،»

با شنيدن اين جمله ما قاعدتاً بايد به غرابت اين زن پير و عجيب بخنديم اما وقتي او شروع به دفاع از خودش مي کند، چيزي غيرمنتظره اتفاق مي افتد و گيش باعث هيجان زيادي (در فيلم) مي شود و حتي بسيار قوي تر از آنچه در متن سطحي فيلمنامه نوشته شده است ظاهر مي شود. او را در حالي مي بينيم که مرگ دو پسرش و سوختن خانه شان و تبديل شدن آن به خاکستر را به ياد مي آورد، چهره اش به سختي حرکت مي کند و همه احساس خود را با چشم هاي آبي درشتش بيان مي کند و مثل خواننده يي است که سولو اجرا مي کند (و آنقدر به قاعده) و اصلاً هم خارج نمي خواند. گيش اولين بازيگري بود که خوب مي دانست لازمه بازي جلوي دوربين چيست و بازيگر جلوي دوربين بايد چگونه باشد به نحوي که در اين صحنه، در نماي بسيار نزديک (اکستريم کلوزآپ) او تمام احساساتش در مورد خاطرات شخصي اش را در درونش جمع کرده و به تصوير مي کشد. گيش در بيان احساسش بيقراري نشان نمي دهد و براي نشان دادن رنجش و غم و اندوه خود به تماشاگر تلاش خاصي نمي کند و در واقع بدون اينکه تظاهر کند مثل زندگي واقعي رفتار مي کند و بازي و هيجانات او آنقدر واقعي است که اصلاً به نظر نمي آيد از تکنيک هاي بازيگري استفاده مي کند. گيش در نقش هتي در آغاز اين صحنه چنين مي گويد؛ «هيچ کس با وجود داشتن خاطرات خوبي که بتواند آنها را به ياد بياورد تنها نيست.» و هنگام گفتن اين جمله در چشمانش رضايت و ايماني ديده مي شود که وجه مشخصه اکثر بازي هاي گيش است.

گيش در طول عمرش و طي 75 سال خاطرات بسياري دارد. او ويژگي به خصوصي داشت و مي توانست در 19سالگي نقش يک آدم 90 ساله را بازي کند و در 90 سالگي، 19ساله باشد. چرا که او بازيگري فناناپذير و جاودانه بود. اما...دنبالة مطلب در روزنامة اعتماد


پی نوشت: قبلا در یک پستی جایی دربارة عشق بزرگ زندگی لیلیان گیش نوشته بودم. گریفیث و گیش سال های سال عشق عمیقی نسبت به هم داشتند احساسی که به قول عده ای عشقی افلاطونی بود.

.12c6.jpg

لینک مطلب | ۰۲:۴۷

.دربارة الی که یکی از همین روزها مرد

دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸
رقص موزون ميزانسن

cinemaema(4).jpg- همشهری: الهام طهماسبي:
از همان لحظه‌اي كه فيلم درباره الي در يك نيمه شب، بعد از كلي كش و قوس، بالاخره در سينما مطبوعات روي پرده رفت، تا حالا كه به اكران عمومي در آمده، آن قدر در خارج و داخل مورد تحسين قرار گرفته و به آن پرداخته شده كه نوشتن دربارة آن از منظري جديد، نگاه تازه‌اي مي‌خواهد.

اصغر فرهادي به‌رغم اينكه از تلويزيون آمد، با هر فيلمي كه در سينما ساخت، نشان داد سينما را بلد است و هر پلان فيلم ‌اش در تركيب بندي تصوير و درونماية درام آن قدر حس دارد كه نمي‌توان به سادگي آن را فراموش كرد؛ چه فيلم چهارشنبه سوري باشد كه با وجود تكراري بودن مضمون خيانت و تهمت‌هاي مرد به زنش كه توهم دارد و... با ز هم شوكه و عصبي مي‌كرد و چه دربارة الي كه بدون موشكافي زياد در روابط كاراكتر‌ها با اندك اشاره‌هايي در ديالوگ و بازيگري، روابط امروزي عده‌اي را در لوكيشني محدود، خوب به تصوير مي‌كشد. مشكل سينماي ايران علاوه بر برخوردار نبودن از فيلمنامه‌اي كه بتوان آن را روايت كرد، چگونگي روايت كردن و پايان بندي فيلم‌هاست.

اين دو نكتة ساختاري وقتي حتي فيلمنامة خوبي پايه و اساس كار قرار بگيرد، مانع از ساخته شدن فيلمي استاندارد مي‌شود. اغلب فيلم‌هاي ايراني، فاقد تكنيكي مناسب با فضاي روايت است كه بتوان داستان را در قالب آن ريخت. چيزي كه مسلم است دربارة الي را در يك خط هم مي‌توان تعريف كرد و در اين تعريف يك خطي، داستان جديد يا حتي جذابي هم به‌نظر نمي‌رسد و همين، كار فرهادي را مشكل مي‌كند. يك خط درام بدون افت و خيز و نقاط عطف متعدد و كشمكش پيچيده، قرار است در حجم يك فيلم بلند با تعداد زيادي كاراكتر روايت شود و اين كارساده‌اي نيست. هميشه تعريف داستان‌هاي ساده به شكلي تصويري كار سخت‌تري است.

هرچند در توصيف دربارة الي، به خاطر شباهت خط روايي، بارها به فيلم ماجراي آنتونيوني، اشاره شده و حتي عده‌اي دربارة الي را نوعي دوباره كاري با پاياني تحميلي و نقطة ضعفي بر پايان بندي باز و مدرن آنتونيوني تلقي كرده‌اند و اعتقاد دارند پايان بندي دربارة الي با مرگ الي پاياني محتوم و قطعي است و به گمانه زني آدم‌ها دربارة اين شخصيت خاتمه مي‌دهد، اما اتفاقي كه در فيلم مي‌افتد به هيچ وجه پاياني بسته نيست و زيبايي پرداخت درام در كار فرهادي همين جا است كه نمي‌توان اين نوع پايان را به پايان‌هاي كلاسيك نسبت داد.

به‌رغم گره گشايي در صحنة پاياني فيلم و اعلام مرگ الي، سؤال‌هاي درام جواب داده نمي‌شوند و هنوز هيچ كدام از قضاوت‌ها قطعي نيست و جاي چراها و اما‌هاي بسياري در داستان خالي است و حتي مرگ هم نتوانسته جوابگوي نيت و قصد الي براي اين مسافرت و حتي چگونگي مردن او از سر تصادف باشد. در نتيجه با اينكه روايت خطي ظاهرا با مرگ الي بسته مي‌شود، با جواب ندادن خيلي سؤال‌ها، هنوز گره‌هاي زيادي در كار است كه باز نشدن آنها پايان فيلم را به شكلي غيركلاسيك و در قالبي مدرن رقم مي‌زند.

از سويي، همين يك خط درام سادة آدم‌هاي امروزي از همان جنسي كه خودشان، حرف‌ها و دغدغه هايشان را مي‌شناسيم، علاوة بر ديالوگ‌هاي ميني ماليستي و بجا،
به مدد ميزانسن‌هاي درخشان جان گرفته است؛ ميزانسني كه بر خلاف نگاه خيلي‌ها تنها به بازيگري محدود نمي‌شود.

مجموع المان‌هاي بصري دربارة الي كه ميزانسن فيلم را ساخته‌اند، در تركيبي يكدست و روان در خدمت هدف فيلم و فضاسازي روايي آن قرار گرفته‌اند. فيلم با روندي آرام و راكد شروع مي‌شود و مثل خيلي از مسافرت‌هاي لب دريا با فضاسازي كاملا رئاليستي در ساختار، كه در ايران كمتر ديده مي‌شود، در ريتمي كند و سرخوشانه با رقص و لودگي‌هاي معمول مسافرت‌هاي دسته جمعي شروع مي‌شود و هستة اصلي داستان، روايت مسافرت دختري است كه به‌رغم داشتن نامزد، براي آشنايي به قصد ازدواج با پسر ديگري؛ به همراه دوستانش به مسافرت آمده است؛ مسافرتي كه تا آخر هم معلوم نمي‌شود قصد الي، واقعا آشنايي با احمد و فرار از دست نامزدش است يا صرفا دور شدن موقتي از چيزهايي كه آزارش مي‌دهد.

كاراكتر الي در عين سادگي و با وجود اينكه حتي تا پلان پاياني اطلاعات كاملي از او به مخاطب داده نمي‌شود به همراه بازي خوب عليدوستي نوعي ترديد و سردرگمي را نشان مي‌دهد كه خودش عاملي در جهت دامن زدن به همة حرف‌هاي بقيه شخصيت‌ها دربارة او و تعليق موجود در روايت مي‌شود.

در يك لحظه از اين فضاي رخوت آلود و ظاهرا ساكن كه زير لايه‌‌اش تنش‌هاي مخصوص خودش را در دل روابط آدم‌ها دارد، با مقدمه چيني‌هاي كارگردان در تصميم الي براي برگشت و در پيگيري حركت بازيگوشانة كودك بادبادك به دست، به فضايي پر از تنش و اضطراب پرتاب مي‌شويم و اين تغيير فضا در تمام عناصر ميزانسن اتفاق مي‌افتد.

علاوه بر حركات و بازي‌هاي خوب بازيگران و هدايت آنها و ميزانسن دادن براي شكل‌گيري چنين فضايي، ( كه با اين تعداد بازيگر، واقعا كار مشكلي است) حركت دوربين در ايجاد چنين حال و هوايي سهم درخشاني دارد. حركت دوربين‌هاي فيلم در ايجاد لحظات تنش و جست‌وجويي مكاشفه وار، نه تنها خود را به رخ نمي‌كشد كه كاملا در ساختار فيلم و در هماهنگي با ساير عناصر، فضايي اضطراب آور را مي‌سازد. دوربين به شكلي سيال به هر سو حركت مي‌كند و به همراه نگاه و جست‌وجوي كاراكتر‌ها دنبال الي مي‌گردد و به هر نقطه‌اي سر مي‌كشد.

همين حركات مداوم و هنرمندانة دوربين نوعي احساس تعليق، آشفتگي و بلاتكليفي را ايجاد مي‌كند؛ احساسي كه با تماشاي آشفتگي بازيگران به راحتي به ما هم منتقل مي‌شود و در جست‌وجو يا گمانه‌زني دربارة الي با آنها شريك مي‌شويم. طراحي اين ميزانسن و حركات سيال و تنش زاي دوربيني كه هر لحظه به يك سو مي‌رود به فرمي كاملا سينمايي، ميزانسن زيباي غيرخطي و رقص وار ( كروئو گرافيك) را مي‌سازد كه در سينماي ايران تقريبا بي‌سابقه است و اصلا قابل مقايسه با ريتم ساكن تنش‌هاي موجود در فيلم ماجراي آنتونيوني نيست.

رها كردن يك كاراكتر و رفتن به سوي بعدي و ادامه دادن جست‌وجو تا رسيدن به لحظات تاثير‌گذار تاثر آدم‌ها، سپيده، احمد، نامزد الي و پاسكاري‌هاي زيباي دوربين بين بازيگران و مكان‌ها در برداشت‌هاي نسبتا بلند به‌رغم آهستگي موجود در ذات اين روايت تك خطي، جست‌وجو را در ريتم سريعي پيش برده و تمام احساس آشفتگي و اغتشاش را بازتاب مي‌دهد.

كاراكتر‌ها همه به ياد ماندني‌اند؛ از گلشيفته فراهاني گرفته تا شهاب حسيني، هيچ كدام ستاره نيستند و همه از جمله مريلا زارعي، در سطح سيال فيلم خوب حركت كرده‌اند. ماني حقيقي هم با وجود بازيگر نبودن، كاملا باور‌پذير است، حتي شايد بتوان صابر ابر كه آخر كار مي‌رسد را با همان يكي دو واكنش و ديالوگ حساب شده، با آن ميميك‌ها و فرم خاص بازي‌‌اش در همان چند پلان بهترين بازيگر فيلم حساب كرد.

هرچند چهارشنبه سوري، صراحتي از جنس واقعيت داشت و تلخي تصميم زن براي ماندن با مرد از سر استيصال در ياد آدم مي‌ماند، اما اين يكي از جنس ديگري است و آن قدر ساده و راحت با آدم طرف مي‌شود كه نگاه سختگيرانه از سر نقد را فراموش مي‌كني و كاملا با آدم‌هاي روي پرده در پيدا كردن الي شريك مي‌شوي و وقتي از سالن سينما بيرون مي‌آيي با يك جور گيجي خاصي، انگار چيزي را جا گذاشته اي.


پی نوشت: فعلا تو فیس بوک، 360 و هیچ جای دیگه نیستم. ممنون از توجهتون و دعوت های مدام ولی اساساً قصد ندارم در شبکه های جی هوس، مای اسپیس، یاری و هیچ حای دیگه ای عضو شم.
دلیل تلفن و ایمیل و مسیج جواب ندادن هم اینه که دو سه روزی هست بدجوری مریضم، گرمازدگیه یا مسمویت یا درد معدة عصبی نمی دونم ولی تحمل هر تصویر اینترنتی یا هر صدای حتی کمی بلند برام سخت شده ...

RIDE LONESOME :درباره باد باتیکر

سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۸
زندگي و دوران باد باتيکر(2001-1916) فيلمساز بزرگ سينماي کلاسيک کارگرداني با يک موضوع؛ گاوبازي


شان اکس ميکر
ترجمه؛ الهام طهماسبي

در مباحث تحليلي کتاب بسيار مهم «نشانه ها و معنا در سينما» اثر مشهور پيتر وولن، بخش مربوط به تئوري مولف بر ذکر و بررسي نمونه هايي از کار فيلمسازان گوناگون سينماي کلاسيک امريکا متمرکز بود. در ميان اسامي آن فيلمسازان، همه نام ها براي تماشاگران ايراني آن نسل و اين نسل، شناخته شده بود. درباره جان فورد و هاوارد هاکز، مطلب و گفت وگو و گاه حتي کتاب تک نگاري مفصل به زبان فارسي وجود داشت و دارد. اما نام هايي در آن ميان بودند که همچون اوتو پره مينجر و نيکلاس ري، در بين سينمادوستان ايراني در حد نام خود و فيلم هايشان شهرت و اعتبار داشتند ولي فيلم هايشان کمتر ديده شده بود. در انتهاي همه اسامي، يک نام بود که وولن بسيار به فيلم هاي او ارجاع مي داد اما فيلم هايش به ندرت ديده و در ابعاد گسترده شناخته شده بود؛باد باتيکر. اين مطلب هم با تمام جامعيتي که دارد، طبعاً و قطعاً دوران طولاني مهجور ماندن او در ايران را به پايان نخواهد برد. ولي دست کم فتح بابي براي شناخت بيشتر کارنامه مهم و فيلم هاي کليدي او خواهد بود.
---
باد باتيکر به صورتي کاملاً اتفاقي وارد فيلمسازي شد - به همان روشي که خيلي از کارگردانان بزرگ هاليوود در دوره فيلم هاي صامت، بر صندلي کارگرداني نشستند - اما با يک چرخش و پيشرفت بزرگ اجتماعي که تنها در هاليوود مي توانست پيش بيايد. باتيکر فرزند 20 ساله يک خانواده ثروتمند، تصميم گرفت گاوبازي ياد بگيرد تا بتواند درباره آن فيلم بسازد. دوره اوج وسترن هاي او با حضور راندولف اسکات از سال 1950 شامل تعداد زيادي از بهترين فيلم هاي اين ژانر است. او از 1960 شروع به تجربه نوعي زندگي پرمخاطره و اديسه وار کرد که حتي از سرگذشت شخصيت هاي فيلم هايش هم خطرناک تر بود. تلاش او براي ساختن فيلمي بزرگ درباره گاوبازي، با محوريت شخصيت گاوباز بزرگ مکزيکي کارلوس آروزا سبب شد به مکزيک برود و هفت سال آنجا بماند.
باتيکر شکست خورده و تنها از سفر مکزيک برگشت، آروزا و تعدادي از همراهانش مرده بودند و او به سختي توانست خود را از عفونت شديد ريه، حکم زندان و رفتن به بيمارستان رواني نجات دهد. بعدها پيش از آنکه باتيکر تمام وقتش را به تربيت و پرورش اسب ها اختصاص دهد، چند فيلم ديگر ساخت و پروژه هاي بسياري را سرپرستي کرد در حالي که هنوز اميدوار بود فيلم آخر يا دو فيلمنامه فيلم نشده اش درباره گاوبازي را بسازد.
وقتي که در 29 نوامبر 2001 درگذشت، توجه زيادي به مرگش نشد. آخرين محصول هاليوودي او در 1970 فيلمنامه دو قاطر براي خواهر سارا بود که متن اوليه اش بازنويسي و توسط دان سيگل کارگرداني شد. سرانجام تاد مک کارتي منتقد ارشد «ورايتي» و مسوول نگهداري فيلم هاي درخشان تاريخي، پيشنهاد انتشار يک آگهي درخور و شايسته را براي مرگ باتيکر مطرح کرد؛ «باد باتيکر شخصيت باارزش و بااحساسي بود که ماجراجويي هايش به عنوان يک جوان ماتادور (گاوباز) در مکزيک و يک سوارکار در سراسر زندگي اش، به اندازه تمام تجربه هاي سينمايي اش ارزش دارد. او فيلم هايي نسبتاً ارزان، با ويژگي هاي هوشمندانه و سبک تيره بصري به همراه خطوط داستاني فشرده مي ساخت که ساخت اين فيلم ها، موفقيت تجاري او را به عنوان فيلمسازي جوان تثبيت کرد و سبب شد به عنوان کارگردان فيلم هايي با درونمايه گاوبازي هم محبوبيت ويژه يي کسب کند.»

باتيکر که در شيکاگو به دنيا آمد درباره تولدش مي گويد؛ «نمي دانم کي به دنيا آمدم، فقط مي دانم روزش 26 ژوييه بود ولي اينکه آيا سال 1918 يا 1916 بود، مطمئن نيستم، من خيلي جوان بودم که شروع به فيلمسازي کردم و راه و رسم قديمي ها را پيش گرفتم تا پيرتر به نظر بيايم،»

دنبالة مطلب در روزنامة اعتماد

12-1chaghoie-dar-sar-thumb-350x442.jpg

لینک مطلب | ۰۴:۰۷

dead valley

چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
خواب های دیازپامی ام راحراج می کنم، به چند پاپاسی، خواب های دیازپامی که خواب نمی شوند. آن هم وقتی 5 صبح بخوابی و وسطش صدای پارس سگی، موتوری، چیزی، تمام امواج آلفا و غیر آلفا را به باد بدهد. بی دل خوش کنکی برای بیداری، هیچ خوابی عمیق نمی شود. تا بیایم و برسم به یک جای امن، هیچ خواب خوشی از گلویم پایین نمی رود.

می روم کتاب بخرم... گذارم به نشر نیلوفر و ترکیب بندی اش که می افتد
پرتاب می شوم به سال های قبل، مات زدگی ام را نگاه تیز فروشنده می گیرد، الکی کتاب ورق می زنم و مثل همیشة عمرم نقش بازی می کنم .
بیرون که می آیم از بوی کولر و طعم کتاب و تابستان های به باد رفته ، حالم به هم خورده، شایدهفت هشت سالی می شد که آن طرف ها آفتابی نشده ام، کی بود؟ وقتی انجمن خوشنویسان و کوچة خارک را ول کردم؟ یادم نیست... این کوچه ها، خیابان ها، آدم ها، این حجم های فلزی سیمانی، پروتئینی، خالی اند. یک جایی یک روزی خیلی وقت پیش گور و گم شده اند و حالا فقط مانده تمنای چشم بستن و رفتن، تا آن قدر تهوع سارتر، با هر تصویر و صدایی مرور نشود.
...
این رفتن هم شده بلای جان!
شاید عاقبت برای رسیدن به سیارة کوچک و امنم یک جایی آن دورها
هرچه دورتر
ناچار دست به دامن مار مسافر کوچولو شوم و الا...
مثل کفتر های*پسر همسایه
که بالشان را می چید
کنج زیرزمین نفتی خاطرات این خانه
و کوچة بن بست، بال بال می زنم
و مدام چشم های این گربه سیاه لعنتی از زیر اثاث ها خیره به من مانده....
...
هی رفیق!.. آن شراب مارناگ را روی کدام رف گذاشته بودی؟
این شب ها
. حالم خوب نیست
حالم هیچ خوب نیست
...
*پسرک حالا برای خودش مجری تلویزیونی نیمچه قابلی شده و مدام با دوست دخترهای تاق و جفت که حالا همه به او پا می دهند و ناز نمی کنند، دور از چشم زنش قرار می گذارد و نصف شب که می شود. پاورچین زیر پنجره به عادت هنوز نوجوانی هایش که می آمد و می نشست و سر به هوا آوازی، چیزی می خواند تا شاید پنجره باز شود، با موبایل راه می رود و با عشوة مردهایی که از بس با زن ها پریده اند، پر از ناز و اداهای زنانه شده اند، حرف می زند، تا وقتی که جیغ زنانه یا صدای بابا، بابای دخترکش او را به خودش بیاورد و یادش بیفتد که اوضاع خیط و هوا پس است و از روزهایی که آهنگ " قبله، یعنی حلقة چشم مستت" ابی را می خواند تا صدای دورگه اش را به رخ بکشد، سال ها گذشته.....


پی نوشت: اساسا در تمام عمرم چه موفعی که تک زبونی بودم و سر صف مهد کودک تک خوان سرود و خط های شعر را زیرجلکی می پراندم و دودر می کردم و ادای خواندن در می آوردم تا حالا، هیچ وقت شاگرد سر به راهی نبودم. اصلا شاگرد نبودم...تمام مدرسه و دانشگاه، معلم ها پی سریشی چیزی می گشتند تا روی صندلی بمانم و اگر می ماندم هم طبیعتا هر کاری می کردم الا گوش دادن
اما ..یک نفری که خاطرش عزیز است و با همة اخلاق سرتقم که به فلک باج نمی دهم (برخلاف پرسونای آرام و ساکت ظاهری البته!) و جای استادی، ابایی ندارم که بهش چشم بگویم و ازش چیزیاد بگیرم، گمانم با دیدن این متن های پر از غلط و بی حوصله و بی نیم فاصله و...از سربه راهی ام در یادگیری درست نویسی نا امید شود.
پی نوشت 2: این نوشته ها هم حکایت بی حوصلگی در چاپ پایان نامه و تصفیه حساب و جریانات حاشیه ای آن شده که وقتی چاپ شد و سفارش نامه ها را گرفتم و خرم یه جورهای از بیشتر پل گذشت، مفصل درباره اش می نویسم!

تولدانه

جمعه ۱ خرداد ۱۳۸۸
دور باید شد از این...


نمی دانم امشب چندمین سالگرد

مرگ من

در چاردیواری این گربة خانگی است

که روزی یک بار

دیوارهایش بر سرم آوار می شوند.

جشنواره بیست و هفتم فیلم فجر و سی مرغ پرکنده: جشنواره نوشت 1

شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۷

Fajr27Poster.jpg1-برنامه رادیویی هفت اقلیم که در بخش های مختلف به بررسی فیلم های به نمایش درآمده در جشنواره می پردازد هر روز از ساعت 5 تا هفت از رادیو فرهنگ همزمان با آغاز جشنواره فجر و به صورت زنده از سینما فلسطین ، سینمای رسانه ها پخش می شود و برای این که نگاهی کلی به فیلم های امسال داشته باشید ،شما رو به شنیدن این برنامه دعوت می کنم
2- پوستر جشنواره امسال در نوع رنگ ها و نگاهی که به جشنواره دارد بسیار شبیه مراسم افتتاحیه و دیدگاه مدیران آن است.این پوستر به تعبیر آیدین آغداشلوی عزیز دقیقا یادآور مراسم بزرگداشت عطار یا یک چیزی شبیه این است که یه جورهایی منویاد قضیه دانشگاه و انتخاب موضوع پایان نامه عملی می اندازد که الزاما و با تاکید موضوع فیلمنامه ها باید از متون قدیمی ایرانی انتخاب می شد.... آغداشلو که اصالتا موجود با هوشی است و اصولا وقتی گزگ نقد به دستش می افتد، هم منصف است و هم دقیق ؛ در صفحه آخر ویژه نامه خبر(اینجا) درباره این پوستر و حتی طراحی آن دقیقا توضیح داده است.
3- فیلم داستانی" کاتین" ،آخرین ساخته آندره وایدا فیلمساز بزرگ لهستانی با مضمون ناپدید شدن افسران لهستانی و کشته شدن آنها به دست نیروهای پلیس مخفی شوروی و مستند "هنوز زنده" درباره فیلمساز فقید لهستانی کیسلوفسکی ، از جمله فیلم های خوبی بودند ک امروز در سینمای مطبوعات به نمایش در آمدند.
4-مراسم افتتاحیه در حالی آغاز شد که از فرسنگ ها دورتر از برج میلاد کارت مهمانان بازدید شده و به آنها کارت های بعدی داده می شد و در پایان با چیزی حدود 4 کارت مهر و آرم دار وارد محوطه اصلی برج می شدی ،البته منکر نظم آن در مقایسه با شلوغی مراسم جشن خانه سینما نمی شوم اما...مجری منتخب مراسم محمدرضای معروف به فروتن با مقادیر زیادی استخوان ماهی در گلو و نوعی احساس سیانوزگی مراسم را آغاز کرد وفرد مذکور که انگاری بدجوری تو هچل افتاده بود و کم مانده بود اعتراف کند که (...) در ادامه با برخورد به در و دیوار و ایجاد مشکل در پرده و عذرخواهی از تماشاگران ، تازه در مقابل جمع راحت شد و ضمن کشیدن نفسی راحت به خوشمزگی پرداخت و به فرم مجری ،بازیگر نزدیک شد هرچند چندان طول نکشید که به قول صالح علای کاربلت در یک رفت و آمد رسانه ای به پشت صحنه ، و در بازگشت معلوم معلوم نیست به سفارش کدام شیرپاک خورده ای دوباره و نسبتا به شکل اول برگشت و شوخی هایش را فراموش کرد.
5- دکور در یک کلام بد سن افتتاحیه ، مدام دکور خلاقانة مراسم جشن مستندسازان را یادم می انداخت .دکور در رنگ آبی آسمانی و مرده ای ( که رنگ دیوار خانه های دهه سی و دوران جنگ را یاد آدم می آورد)غرق شده و سی عدد مرغ لاغر با پر و بال تنک به مثابه یک سیمرغ در دل پوستر ته آن بال بال می زدند!

6- به علت های زیادی که نمی شود همه را گفت(!) به فیلم صدرعاملی نرسیدم ولی در همان دم در از قیافه عصبی و کلافه حامد بهداد که درحال بیرون آمدن بود می شد فهمید که واکنش جماعت چی بوده و..اینا..

این زمستان هر سال سردتر می شود!

جمعه ۴ بهمن ۱۳۸۷
1-باران می آید .درکوچة تنگ قدیمی، در خم کوچه ایستاده ام و... مثل همیشه این حس رادارم که فقط در این لحظه وجود دارم...روحم بارانی است .روحم مثل این در ، مثل سایه های این دالان ، مثل روز و آسمان خاکستری ، گرفته و تیره است ...... پرویز دوایی - سبز پری
2-از مرجان عزیز به خاطر دعوت امشب به تاترممنونم حداقل باعث شد حواسم پرت شه و برای یکی دو ساعتی این معده درد لعنتی یادم بره....
لینک مطلب | ۰۲:۰۵